جدی چقدر عوض شدم توی این یکسال. چقدر همه چیزم و خواسته هام و میلم به مسائل و انگیزم و ��مه چیز عوض شده. از دور انگار هیچ چیزی عوض نشده و من هنوز همون ادمم ولی از نزدیک تفاوت از زمین تا اسمونه.
به این دنیا و به این وضعیت زندگی فکر میکنم و حسودی میکنم به بقیه که چرا مال من اینجوری رقم خورد. من تلاشمو کرده بودم. تلاشمم زیاد از حد بود. ولی نشد چیزا درست بشن. یه ریلز ایسنتاگرام میبنم و از درون منفجرم میکنه. نمیخواستم اینجوری بشه. نباید اون اتفاقات میفتاد. دوتامون هم میدونیم
گیو اپ کردن خیلی خوبه. خیلی وقتا مغزم اینجوریه که نه تو هیچوقت نباید گیو اپ کنی. موقعی که به اپشنش میرسم و اکشولی انجامش میدم حس میکنم زندگیم خیلی بهتر شده. البته خب یسری کار ها رو از ریشه گیو اپ کردم ولی همین چند چیزی هم که بهشون اهمیت میدم هم وقتی گیو اپ میکنم حالم بهتر میشه.
بعضی وقتا اینجوری میشم که انگار اندازه کافی احساس نمیکنم چیزیو. یا مثلا دردشو دارم نمیکشم. یا سختیشو حس نمیکنم. یا به اندازه کافی دارم درموردش گریه نمیکنم. یا اهمیت نمیدم. حس زنده بودن رو ازم میگیره. فکر میکنم رباتم. تروخدا من دلم میخواد درد بیشتری بکشم.
اگه پوزیشن سافتور اینجینیر این شرکته رو بتونم بگیرم جدا از حقوقش، خیلی به حالت روانیم کمک میکنه. دوباره حس میکنم یکم خوبم توی کارم و حس با ارزش بودن میگیرم. از ۳ مرحله مصاحبه ۲ مرحلش که ازمون حضوری هم توش بوده رد شده و قبول شدم. مرحله اخرشم کاش قبولم کنن.
واقعا خیلی وقته کسی جوری باهام حرف نزده انگار کنجکاو باشه درموردم. حس میکنم مثلا ۳-۴ سال پیش خیلی بصورت بامزه تری حرفام با ادما پیش میرفت. الان خیلی متفاوت تر شده. نمیدونم بخاطر بزرگ شدنه یا عوض شدن و عقب موندن من.
تازگیا احساس اینکه هیچکی قرار نیست عاشقم باشه بیشترین چیزیه که حس میکنم. ینی کاملا متوجهام ادما دوستم دارن، ادما بهم دارن اهمیت میدن، ادما برای اینکه نظرمو جلب کنن کار هایی انجام میدن و همه اینارو میبینم. ولی کاملا انگار همراه باهاش میبینم کسی قرار نیست عاشقم باشه.
امروز دلم میخواست یکی بود باهاش کلی درمورد اتفاق امروزم حرف میزدم چون واقعا چیزی بود که براش خیلی سال تلاش کرده بودم. کسی نبود. دوستام بودن ولی مثل یک اتفاق معمولی باهاش برخورد میکنن. واقعا هم اتفاق معمولیای هم هست انتظاری ندارم از کسی ولی خب. احساس تنهایی میکردم امروز هم.
چقدر همیشه حس زنده بودن میدادی. در بد ترین حالتت هم حس زندگی میدادی. نمیدونم چجوری بگم. اون حجم از احساسی که همیشه نشون میدادی منو مجاب میکرد که زندگی وجود داره. الان که هیچی وجود نداره.