بیشتر شبیه اینه که یاد میگیری بدون جنگیدن با نبودنش زندگی کنی. اینجا letting go معنی پیدا میکنه.
ولی فکرکنم درمان واقعی وقتیه که دیگه اون خاطره یا تروما کنترل زندگیتو نداره.
فکرنکنم یونگ همچین چیزی گفته باشه.
یونگ تو کتاباش اشاره میکنه چیزایی که سرکوب میکنی، نادیده میگیری یا ازشون فرار میکنی، تو ناخودآگاه باقی میمونن و به شکلای دیگه برمیگردن. برای همین هدف، حذف درد نبود، هدف این بود که درد تبدیل به بخشی آگاه از وجود آدم بشه.
اما خب جمله قشنگیه و قشنگیش احتمالا بخاطر این که یه حقیقت نصفه و نیمه داخل خودش داره.
بعضی زخما واقعا درمان نمیشن مثلا مرگ یه نفر، عشقی که تموم شده، یا نسخهای از خودت که دیگه وجود نداره. تو یه روز بیدار نمیشی که بگی دیگه خوب شدم.
ترم یک که رفتم خوابگاه روز اول با یکی از بچه هایی که مثل من ورودی بود آشنا شدم. اون علوم اجتماعی میخوند و من فنی. از ترم دوم خیلی صمیمی شدیم. با هم کتاب میخوندیم رمان، فلسفه، علمی، هر چیزی که دستمون میرسید. بعد میرفتیم پیادهروی و ساعتها دربارهشون حرف میزدیم.
یکی از چیزهایی که نداشتنش هر بار غمگینم میکنه اینه که وقتی کتابی میخونم، دوستی ندارم بهش بگم برو این کتابو بخون، خیلی خوب بود
یا وقتی یه اپیزود از یه پادکست خیلی بهم میچسبه، بهش بگم حتماً برو گوشش بده
و اونم واقعاً بره بخونه و بشنوه🥲
مخصوصا عصر جمعهها میرفتیم محوطه دانشگاه و از دانشکده پزشکی تا هنر میرفتیم و برمیگشتیم و درمورد کتابا حرف میزدیم.
واقعا از لذتبخشترین قسمتهای اون سالها بود. اینکه یه نفر پیدا کنی که شبیه خودت فکر میکنه و از همون چیزهایی لذت میبره که تو لذت میبری، خیلی حس عجیب و قشنگیه.
@FarzinCode قبلا کتاب پیامبر رو خوندم و دارمش، خیلی زیباست و اتفاقا کتابی که ارائه دادم برای ادبیات وقتی دانشجو بودم همین کتاب بود.
بخاطر قدیمی بودن و قیمت خوبی که داشت خریدمش برای هدیه دادن.
روز جمعه رو دوست دارم.
نه فقط برای اینکه نمیرم سرکار، برای رفتن به انقلاب و گشتن میون بساط کتاب فروشا.
هیچوقت دقیقا نمیدونم دنبال چه کتابیم یه عنوان کنجکاوم میکنه برش میدارم و ورق میزنم سال چاپش رو نگاه میکنم. بعضیا حتی برچسب کتابخونه دارن و من عاشق همین برچسب هام.
همین که کلاسم تو فنی ۱ تموم میشد با دوستم میرفتیم اینجا پیش یکی از دوستام که ادبیات نمایشی میخوند.
از بوفه غذا میگرفتیم و مینشستیم کلی چرت و پرتای فلسفی و سینمایی میگفتیم و هر از گاهی میرفتیم پینگ پونگ بازی میکردیم.
اولین رابطهمم از همین جا شروع شد.
@reihanemoqadam موافقم اما فضیلت برگشت نباید به یه فضیلت برای تخطی تبدیل بشه.
اگر مدام از مسیر خارج شیم و برگردیم و به خودمون افتخار کنیم که دوباره برگشتیم شاید داریم دور خودمون میچرخیم نه اینکه پیشرفت کنیم.
یه بخشی از رشد کردن فهمیدن اینه که بفهمیم چرا هر بار از مسیر خارج میشیم.
وقتی wish you were here رو گوش میدی دقیقا آدم رو میبره وسط خاطره و از دست دادن.
نمیدونی دلت براچی تنگ شده، برای گذشته؟ یا برای خودت روزایی که هنوز چیزی از دست نداده بودی.
ولی خب زندگی همینه درسته یه دستت خالیه اما اون یکی دستت هنوز میتونه ی جام شرابی ببره بالا :))
Never trust a thought that didn’t occur in the open air and in free movement
این روزا فهمیدم بعضی جوابا رو نه با فکر کردن که با راه رفتن، خسته شدن، خندیدن و نفس کشیدن پیدا میکنی.خیلی از تاریکترین فکرای ما محصول اتاقای ساکت و بیحرکتین که خودمون رو داخلش حبس کردیم.
دیروز بعد یه روز خستهکننده سر کار با دوستم رفتیم قدم بزنیم و قرار بود بریم شام آخرش سر از کارگاه جدیدش درآوردیم و تا یک شب مشغول خالی کردن وسایل شدیم.
خیلی خسته شدیم ولی عجیب حال داد.
امروزم قراره وسایل خودش رو ببریم.
بعضی خستگیها دقیقا همون چیزین که آدم بهشون احتیاج داره
@Naturalphilosy One of those greater things is love Rilke. The cruelest one perhaps, the kind that breaks you beautifully then goes somewhere else and lives as if you never mattered
@ch8h8r بدترین دوران زندگیم ترم اول دانشگاهم بود و همون موقع با کار پارهوقت و آخر هفته ها تونستم یه دوربین کنون بگیرم. الان سه ماهه میخوام گوشیم رو عوض کنم دلم نمیاد:))