دیشب خیلی ترسناک بود، صدای انفجار انبارهای نفت، دود زیاد، ولی از همه ترسناکتر این بود که مامانم گفت «قلبم موچاله شده، کاش شما (من و خواهرم) از ایران رفته بودین»
گوه تو این زندگی که یه زن ۷۰ ساله باید قلبش موچاله بشه،
گوه تو سر اینا که بودنشون از جنگ هم بدتره.
خواب عجیبی دیدم، دنبالم بودن (تاثیر اخبار تامکت) و فرار کرده بودم ایتالیا تو یه روستای خوشگل (تاثیر خاطرهی م.ج از خونهی پوریا) یهو دیدم اونجا هم سپااا ریخت وسط روستا با زامیاد آبی (پشتش ایتالیایی نوشته بود زامیاد) دنبال من میگشتن، تو کلیسا قایم شدیم ولی استخون توش بود ترسناک شد
بعد سحر (یا لیلی؟) بردنمون تو پاسگاه پلیس پناه بگیریم، بازم ریختن اونجا، تو مستراح بازداشتگاه قایم شدیم (تاثیر ا.ا و ص.س.ن) اونا که رفتن رفتیم رستوران باز ریختن با دوریین، کلهم رو کردم تو یقهی «ژیله سورمهایه» اونا هی داد میزدن «فسفری ما تو رو شناختیم» منم ریده بودم از ترس