ولی با این همه عدم اطمینان، حتا به زنده موندنم، نمیزارم تنها دارایی شکسته و آسیب دیده که امیدم هست رو هم، شما ازم بگیرید!
مثل تک تک لحظه هایی که به نا حق از مردم دچار جبر توی ایران گرفته شده.
صدای انفجاری که انگار توی خونه اتفاق افتاده و اشک های مامان برای اینکه به جای امن خونه بریم، آلارم صبح امروز منو شکل داد. یک صبح نامفهوم و نا مطمئن دیگه از روز های اول ۲۹ سالگیم. ولی ایندفعه عدم اطمینان همیشگی توی زندگی ایران، دیگه فقط برای کار، موقعیت یا رابطه نبود!...
بعد از سال ها تلاش، ساختن زندگی در یک شهر دیگه و جمع کردن لحظه هایی که بتونن به زندگیم جون بدن، مرز از دست دادن امید به کلِ زندگی، در زادگاه و در کنار خانواده، شد ثمره این همه سال زندگی توی این خراب شده.
لعنت بهت آخوند...
همیشه تصورم از داشتن کسب و کار و مدیر جایی بودن این بود که روزا دیر میام ، هر روز خواستم نمیام و چیزای فانتزی دیگه .
الان بیشتر از همه من کار میکنم ، و کمترین درآمد هم خودم دارم ! چه وضعشه آخه :((
واقعا روزای طولانی و عجیبی رو دارم میگذرونم ، هر لحظه شکستی رو تجربه میکنم که طعم پیروزی دارن . یا من مازوخیسم دارم یا دارم پاکسازی میکنم زندگیمو و بزرگ تر میشم :)))