#عباس_اکبری فیضآبادی، امروز صبح توسط جمهوری اسلامی اعدام شد.
فیلمی از شجاعت عباس اکبری در تسخیر و مصادره سلاحهای ماموران در پاسگاه سرکوبگران نائین شهر اصفهان.
#عباس_اکبر#نه_به_اعدام#جاویدنام 🖤
قهرمانمون اسمش خیلی کم گفته شده تازه یک هفته بود که۲۷سالش شده بود که ۱۸دی در میدان شهرداری رشت گلوله خورد برادرش بهش رسید هنوز نفس داشت و دست در دست برادر جاویدنام شد #نادیا_خوشفکر
من #سعید_زینالی هستم. من مفقود شدم، در سال۱۳۷۸. بیست و سه ساله بودم، متولد ۳۱ شهریور ۱۳۵۵ ، فرزند اکرم نقابی و هاشم زینالی. من ساکن تهران و فارغ التحصیل رشته کامپیوتر بودم. در جریان اعتراضات دانشجویی بعد از حمله به کوی دانشگاه تهران(۱۸ -۲۳تیر) صبح روز ۲۳ تیر ماه ۱۳۷۸ ، دوستم شهرام چراغی زنجانی، اومد در خونه ما در محله پونک در شمال غرب تهران که با هم بریم بیرون، وقتی من قصد خروج از خونه رو داشتم مادرم سعی کرد به دلیل نگرانی از گرفتار شدن من در جریان اعتراضهای دانشجویی و درگیری با نیروهای مسلح و لباس شخصی، از خروجم از خونه جلوگیری کنه ولی بهش گفتم زود برمیگردم و رفتم. مادرم که نگران شده بود به کوچه رفت، یکی از همسایه ها بهش خبر داد که افرادی ناشناس من و شهرام رو به زور سوار ماشین کردن و از اونجا بردن، اون شماره پلاک ماشین رو که یادداشت کرده بود به مادرم داد. پدر و مادرم که خیلی نگران شده بودن بعد از بازداشت من به کلانتریا و بیمارستانای مختلف رجوع کردن ولی خبری ازم پیدا نکردن اونا با خانواده شهرام هم تماس گرفتن و فهمیدن که اونا هم از وضعیت شهرام بیخبر هستن، پدر و مادرم شماره پلاک ماشینی رو که ما دو تا رو به وسیله اون ربوده بودن در اختیار نیروی انتظامی قرار داد ولی اونا پیگیری نکردن. نهادهای امنیتی بعد از پیگیری خانوادم، حفاظت اطلاعات سپاه رو عامل بازداشتم اعلام کردن ولی اون نهاد هم پاسخی در مورد سرنوشت من نداد. دو سه ماه بعد از دستگیریم من فقط یه بار از اوین یه تماس کوتاه با مادرم داشتم و بهش گفتم خوبم و دنبال کارام باشین. بعد از اون یکی از دانشجوهای بازداشت شده در وقایع تیر ماه ۱۳۷۸ به نام احمد باطبی، وقتیکه تو یه سلول انفرادی در زندان توحید نگهداری میشده صدای مامورای زندان را شنیده بود که مرد جوونی به اسم زینالی رو برای بازجویی برده بودن و بعد به سلول انفرادی برگردوندن ولی اسم کوچک رو نمیدونسته و این تنها خبری بود که به گوش خانوادم رسید.
حدود ٦ ماه بعد از بازداشت من یه روزساعت ۲ بعد از ظهر یه نفر به خونمون تلفن زد و گفت از اوین تماس میگیره، اول درباره دوستم شهرام پرسید، و اینکه آیا سعید به رادیوهای بیگانه گوش میداده یا فعالیت سیاسی داشته؟ در جواب به سئوال مادرم که درباره من خبری داره یا نه؟ فقط گفت انشاالله خبری خواهد شد من فقط میخواستم اطلاعات از شما بگیرم!!! مدتی بعد از بازداشتم در ماه رمضان همون سال (۱۷ آذر تا ١٦ دی) زنگ خونه به صدا دراومد و طرف گفت که برای پدر و مادرم نامه داره، وقتی در رو باز کردن چهار مرد قوی هیکل مسلح و مجهز به بیسیم وارد خونه شدن، اونا خودشونو معرفی نکردن و هیچ حکم بازرسی هم نشون ندادن. با وجود این، اونا تو خونه به بازرسی مشغول شدن، تموم خونه رو زیر و رو کردن و کتابا و دست نوشته ها و کامپیوتر منو با خودشون بردن. مامورا از پدر و مادرم پرسیدن که من با چه کسائی معاشرت داشتم؟ و وقتی پدرم پرسید شما کی هستین و از طرف کدوم نهاد اومدین؟ فقط گفتن اشتباه شده!! و اینکه تا یک ساعت اجازه خروج از خونه رو ندارن. پدر و مادرم به اداره آگاهی خبر دادن و پرسیدن که آیا این مامورها از اونجا اومدن؟ ولی جوابی نشنیدن.
بعد خانوادم پرونده ای در شعبه ۱۱ اداره پلیس آگاهی تهران برای رسیدگی به پرونده من تشکیل دادن که باز هم بی نتیجه موند. يه روز عصر یه نفر دیگه به خونمون تلفن زد و گفت من از یه ارگان زنگ میزنم، فرزندتون زنده و سلامته، ولی وقتی مادرم درباره جرم و محل نگهداری من پرسید اون از جواب دادن طفره رفت. بعد از مدتی، سرهنگی از نیروی انتظامی به مادرم گفت که سعید در تجمعی برای سخنرانی منوچهر محمدی در دانشگاه تهران شرکت کرده بوده و پسرتون یه آشوبگره و الان دست بچه های عملیاته. مادرم به دفتر نماینده تهران در مجلس، علی اکبر موسوی خوئینی، مراجعه کرد و اون از مادرم وکالت گرفت و گفت که پیگیر پرونده من خواهد شد ولی دفعه بعد که مادرم به دفترش رفت دید که خود موسوی خوئینی بازداشت شده (۲۲ خرداد تا ۲۹ مهر ۱۳۸۵).
یه بار هم از دادستانی اوین، بازداشتگاه توحید با مادرم تماس گرفتن و گفتن بچه شما امنیتی بوده بازداشت شده. بعدش از امنیت اوین تماس گرفتن و یه سری سؤال دربارهٔ من پرسیدن، مثلاً اینکه من با رادیوهای بیگانه صحبت کردم؟ یا اینکه با دوستام در تماس بودم یانه؟ خانوادم همچنان پیگیر خبری از من بودن…
مادرم به شعبه ٦ دادگاه انقلاب اسلامی شکایت کرد. مسئولا ازش مشخصات منو گرفتن که با پلیس بین الملل تماس بگیرن و بپرسن که آیا من از ایران خارج شدم یا نه؟ بعد از چند ماه اونا هم خبر دادن که از کشور خارج نشدم.
در سال ۱۳۸٦ ، معاون دادستان تهران به مادرم گفت که سعید وطن فروش و منافقه چون اطلاعات امنیتی رو به سازمان مجاهدین خلق رسونده و در حفاظت👇🏼👇🏼👇🏼
فرزند ایران و جانفدای میهن
#لیلا_شکری ،۴۳ ساله،اهل همدان ساکن قرچک ورامین در تاریخ ۱۹ دی ۱۴۰۴ توسط مزدوران رژیم با شل*یک گلوله به سر به قتل رسید. او پس از انتقال به بیمارستان بر اثر شدت جراحات جان باخت. لیلا شکری مادر سه فرزندبود.
#انقلاب_شیروخورشید
#امیرحسین_موسوی (#جیمز_بیدین)، دوست و همبندی سابقم، در شرایطی نگرانکننده قرار دارد و احتمال طرح اتهامهای سنگین علیه او وجود دارد.
از همه فعالان و کنشگران سیاسی میخواهم دستکم در دفاع از حقوق اولیه زندانیان سیاسی، اختلافات را کنار بگذارند و از امیرحسین موسوی حمایت کنند.
نمیدونم خودش با خدا جنگیده یا موتورش ؟!
که به #محاربه متهمش کردن!
اون فقط چند تن مجروح رو با موتورش به بیمارستان منتقل کرد:/
#محبوبه_رمضانی
کسی رو به غیر ما نداره که پیگیر کارش یا صداش باشن:/
کسایی که به ملینای ۳ ساله تیر خلاص زدن
الان دارن روضه علی اصغر میخونن.
#ملینا_اسدی کودک سه ساله اهل کرمانشاه روز ۱۸ دی هنگام بازگشت از خرید به همراه پدرش در بلوار طاقبستان، بر اثر شلیک مستقیم گلولههای ساچمهای نیروهای سرکوبگر جمهوری اسلامی به قتل رسید.