امشب خیلی سنگین بود، به جایی رسیدم که حرفای امیدوارکننده هم اشکم رو درمیاره، ته کشیدم، بار زیاد روی دوشم بود. دیگه ظرفیتی برای تحمل کردن نمونده. نمیدونم شرایط تا یکی دو ماه دیگه بهتر میشه یا نه.
عمه و خاله و دایی و عمو که قرار بود حمایت و پشتیبان باشن تبدیل شدن به لب و دهن باز باز باز و مغز بسته که فقط قضاوت میکنن و وقت کمک غیبشون میزنه و تو غیبت و نصیحت حضور پر رررررررررنگ و واقعی دارند.