«من همون ققنوسم…
سوختم، ولی نخواستم کسی نجاتم بده.
خودم خودمو از خاکستر جمع کردم،
خودم بلند شدم.
تو فقط نگاه کردی، رد شدی،
فکر کردی تموم شدم…
ولی ققنوس هیچوقت نمیمیره،
دوباره پر میکشه،
بینیاز از هرکی که فکر میکرد رفتنش قراره زمینگیرش کنه.»
صدای خندهی کودک،
و امیدِ فردا جریان دارد.
ما شاید حالمان خوب نباشد،
اما هنوز همدیگر را داریم،
هنوز دلمان برای این خاک میتپد،
برای کوچههایی که بزرگمان کردند،
برای فردایی که حقِ این مردم است
ایرانتو فقط یک نام روی نقشه نیستی،
تو صبرِ مردمی هستی که دوام میآورند،
و من باور دارم
⸻
ایرانِ من،
این روزها خستهای… میشود از نفسِ خیابانهایت فهمید،
از چشمهای مردمت که هنوز مهرباناند،
اما بارِ سنگینی را بیصدا به دوش میکشند.
تو سرزمینی هستی که بارها زمین خورد
و هر بار، آرام و بیادعا، دوباره ایستاد.
در دلِ رنجهایت هنوز بوی نانِ گرم،
صدای خندهی کودک،
و نگاهش پر از آینده.
میداند چگونه هم زن باشد، هم ستون؛
هم لطیف، هم شکستناپذیر.
او ثابت کرده زن بودن یعنی
در اوج ماندن،
با لبخند جنگیدن،
و با عشق، جهانِ کوچکی را بزرگ کردن
او زنیست که آینه هنوز از دیدنش لبخند میزند؛
زیباییاش را نه زمان برده، نه خستگیِ روزگار.
در اوج ایستاده، حتی وقتی باد سخت میوزد،
به مشکلات میخنددنه از سرِ بیدردی،
از قدرتی که در دلش ریشه دوانده است
او مادریست که شانههایش تکیهگاهاند،
قلبش امنترین خانه،و نگاهش پر از آینده