خونه رو آب و جارو کردیم، در و پنجره رو باز کردیم هوای تازه بیاد تو، بوی کیک پرتقالی که پخته بود پیچیده بود تو خونه. برای چند دقیقهای یادم رفته بود وسط جنگیم. منتظر که دوستامون از راه برسن که زنگ زدن سر کوچهشون رو زدن و باید برگردن سمت خونه. همونجا فروپاشیدم.
نمیدونم چطور باید ایکس و تلگرامم رو تو گوشیم هاید کنم. نمیخوام تو این شرایط مجبور شم اپشون رو پاک کنم چون احتمالا دسترسیم دیگه از بین بره. ولی نمیدونم در مواجهه با ایست بازرسی چیکارشون کنم.
بعد از اون شب که با وحشت از خواب پریدم، دیگه هیچ شبی جرئت نکردم زودتر از ۵ ۶ بخوابم. از ساعتای ۱ ۲ تلاش میکنم که خوابم ببره ولی استرس نمیذاره. اصلا دیگه دلم نمیخواد اون کثافت رو دوباره تجربه کنم.
نمیدونم چند روزه که بدن درد کلافهم کرده. از دست چپم شروع شد و الان تک تک اعضای بدنم درد میکنن. از کمر و زانو و مچ پا و دست و گردن بگیر تا انگشت کوچیکه دست راستم. اولش ترسیدم نکنه دارم سکته میکنم ولی به گمونم از استرس شدید و انقباض زیاد بدنمه. حتی مسکن هم روش اثر نداره.
خوابیدن توی تهران این روزها یه گلدن تایمی داره؛
تا ساعت ۲ اگه خوابیدی که هیچی، نخوابی تا ساعت ۵ با صدای موشک و جت و ضدهوایی و طوفان و رعد و برق باید بیدار بمونی.
جنایات جا به هر نحوی گریبان تکتکمون رو میگیره. یکیش پلاسکو میشه، یکیش سانچی میشه، یکیش موشک به هواپیما میشه، یکیش فاجعه بندرعباس میشه، یکیش گلولهای میشه که سینه عزیزمون رو میشکافه، یکیش هم بمب اسرائیل میشه که بدن بچه سرباز دسته گلمون رو تیکه پاره میکنه و تحویلمون میده.
حرف نمیفهمید. مردم جنگ رو «ایجاد» نکردند ولی از کشته شدن قاتلهاشون توی جمهوری اسلامی «خوشحال» میشن. مردم از کشته شدن مردم عادی در این جنگ «ناراحت» و از نابودی ایران «نگران» میشن ولی به خلاص شدن از شر جمهوری اسلامی «امید» دارند. همهی این حسها با همه.