خبر خوب اینکه من دیگه روانی نیستم،
از امروز این صفحه با نام «روانشناسِ ایرانی» ادامه میده.
همون دغدغهها، همون نگاه، فقط با اسمی که بیشتر با رسالت این صفحه همخوانه:
برای آنکه روانِ ایران، از رنجبه شکوفایی برسد.
دیشب، خیلی اتفاقی لابهلای تصاویر کلیپی که تو صفحهی منتسب به مامان مهرداد منتشر شده بود، این عکس بابای مهرداد رو دیدم.
فقط چند ثانیه بود…
اما همون چند ثانیه، انگار چیزی رو درونم فرو پاشوند.
ناخودآگاه بابای خودم اومد جلوی چشمم.
نگاش که میکنم، انگار این داغ فقط پسرش رو ازش نگرفته، رو تمام وجودش سایه انداخته.
اینکه یه پدر، عکس تنها پسرش رو روبهروی بسترش بذاره، فقط برای اینکه آخرین چیزی باشه که شب میبینه و اولین چیزی باشه که صبح چشمش به اون میافته، غمی داره که تا ابد هیچ کلمهای از پسِ توصیفش برنخواهد اومد.
دردتان بر دلم، آقای مشتاقی …
ذهن انسان، درد آشنا رو به خوشبختی ناآشنا ترجیح میده.
گاهی موندن در رنج، بهاین خاطر نیست که رنج رو دوست داریم، بلکه دلیلش اینهکه اونرو میشناسیم و میتونیم پیشبینیش کنیم. اما شادی، اگه ناشناخته باشه، ممکنه برای ذهن اضطرابآورتر از دردی باشه که سالها با آن زندگی کرده.
غمت رو به که گفتی، مَرد؟
وقتی نه پدری بود، نه مادری، نه خواهری، نه برادری، نه حتی دوستی که دستت رو بگیره و فقط گوش بده به رنج و ترسی که تنهایی تا پای چوبهی دار با خودت بردی …
فشار روانی، شخصیتِ انسان رو تغییر نمیده، اما ممکنه برای مدتی، بهترین ویژگیهای رفتاری اون مثل صبر، همدلی و توان ابراز محبت رو موقتاً از دسترس خارج کنه.
«قضاوت فقط کار خداست.»
اما از نگاه روانشناسی، اتفاقاً توانایی قضاوت کاملاً ضروریه.
اگه انسان نتونه رفتارها، انتخابها و آدمها رو درست ارزیابی کنه، اساساً زندگی غیرممکن میشه. شما برای انتخاب یا کنار گذاشتنِ یک دوست، شریک عاطفی، همکار، درمانگر، پزشک یا حتی برای رد شدن از یک خیابان هم مدام در حال قضاوت هستید. چرا که مغز انسان برای بقا، ناگزیر از قضاوت است.
اما مشکل از جایی شروع میشه که این قضاوت به پیشداوری یا قطعیت افراطی تبدیل بشه.
اینکه آدم باور داشته باشه که حال خوب فقط در جایی دیگر، با فردی دیگر یا در شغلی دیگر ممکن است، گاهی بیش از آنکه نشانهی امید باشه، شکلی از گریز است. انسان با تغییر دادنِ مدام زندگی بیرونیاش، روبهرو شدن با بخشهایی از خودش که در روابط تکرار میشن و با منشأ ناآرامیهای درونش رو به تعویق میاندازه.
در حالی که انسان به هر جایی که میره و هر رابطهای که میسازه، دنیای درونیش رو نیز با خودش میبره. به همین دلیل، حال خوب نه با یافتن چیزی بینقص در بیرون، بلکه با شناختن بخشهایی از خود که از آنها میگریزیم، دیدن سهم خود در روابط، توان تنها موندن با خویشتن و تحمل سنگینی اونها آغاز میشه.
خبر خوب اینکه من دیگه روانی نیستم،
از امروز این صفحه با نام «روانشناسِ ایرانی» ادامه میده.
همون دغدغهها، همون نگاه، فقط با اسمی که بیشتر با رسالت این صفحه همخوانه:
برای آنکه روانِ ایران، از رنجبه شکوفایی برسد.
آرژانتین رو نمیشه فقط با تاکتیک توضیح داد.
اونا لحظهای که به لبهی پرتگاه میرسن، انگار تازه خودشون میشن. مطلقاً هیچ نشونی از تسلیم شدن توشون نیست، فقط میجنگن. شاید چون تو اون لحظات، دیگه فقط برای خودشون بازی نمیکنن، برای میلیونها نفری میجنگن که فوتبال، بخشی از هویتشونه.
جنوب رو به یک استعاره یا احساس مصرفی تبدیل نکنیم.
استوری، هشتگ و توئیتهای شاعرانه و احساسی، اگه قرار باشه جای پرسیدنِ این سؤال رو بگیرن که «چه کسی این آتش رو به دامن مردم ایران انداخته و چرا این جنگ ادامه داره؟»، دیگه همدلی نیستن، سانتیمانتالیسمان.
در روانشناسی ما یه مفهومی داریم به نام «ظرفیت عاطفی».
منظور، میزان انرژی روانی و هیجانیایه که هر فرد توی یه بازهی زمانی میتونه صرفِ توجه، همدلی، محبت و حفظ رابطهها بکنه.
اما نکتهی قابل تامل ماجرا اینه که : این ظرفیت، بینهایت نیست.
بنابراین اگه جایی سهمت از توجه، حضور یا محبت کمتر شده، گاهی دلیلش میتونه این باشه که بخشی از این ظرفیت، درگیر جای دیگهای شده.
بیشتر از ۲۵ ساله که فوتبال نگاه میکنم. توی تمام این سالها هرگز ندیده بودم تیمی مث فرانسه با این همه ستاره اینقدر کامل از نظر تاکتیکی زمینگیر بشه.
دسخوش آقای دلافوئنته، این یه برد ساده نبود، یه مستر کلاس تاکتیکی تمام عیار بود 🫡