به نیستیت توی گوشه به گوشهٔ خونه خیره میشم. صدای رنجور و خستهت مدام توی سرم میپیچه وقتی که میگفتی: «خوبم بابا، نگران نباش». صورت خیسم از اشک رو میچسبونم به خاک سردی که حالا بغلت گرفته بابا…
من لایق این رنج نبودم. بودم؟
«نام خود را بگو
تو که کاشف ناگهانهای اتفاق بودی
تو که در سقوط صریح آتش، به باغی از نمیدانمهای جهان، رها بودی
تو که در استعارههای پنهان جهان که از همه سو مرگ را میبرد، نور بودی
اما
دور نبودی.»
شاپور بنیاد
حتی تصور اینکه در چند دقیقه حدود ۶۰ جنگنده توی آسمون تهران با فاصله نزدیک پرواز کنن و بعد صدای شدید انفجارهای پیاپی از دور و نزدیک به گوشت برسه و تمام وجودت به رعشه بیفته میتونه باعث فروپاشی روانی بشه. حتی تصورش! سیاهترین شب تهران، شب ۲۶ام جنگ.
ترس سراسر وجودمون رو گرفته. خستهایم. بهسختی با کانفیگ محدود چندمیلیونی وصل میشیم که کمی از ایران بگیم و بشنویم. راستش اینکه زیر بمبهای پیدرپی -که هر لحظه ممکنه به نزدیکترین جای ممکن اصابت کنه و همه چیز در یک آن متلاشی بشه- بتونی همچنان امید داشته باشی بسیار طاقتفرساست.
این دختر و یادتونه؟ #سحر_خدایاری معروف به دختر آبی. سال ۹۸ به جرم تلاش برای ورود به استادیوم آزادی دادگاهی شد. در اعتراض به حکم زندان، جلوی دادگاه انقلاب خودسوزی کرد.
امروز استادیوم آزادی و دادگاه انقلاب هر دو در آتشاند. امیدوارم روحش دیده باشه و آروم شده باشه.