برای آن عده از هزاره ها و شیعیانِ غیر هزاره که به رهبرِ شهید تاخت و تاز میکنند:
شاید برای شما مفید باشد که بدانید بیشتر از پنجاه درصد از جمعیت افغانستان و متعاقبا هزاره ها زیر بیست و پنج سال سن دارند.
این جمعیتِ زیر بیست و پنج سال به مراتب بیشتر از جمعیتِ میانسال هزاره، شیفته و قدردان کارنامه شهید مزاری است. حال اینکه شهید مزاری کارنامه قابل تحسین دارد و یا نه به کنار.
شما محاسبه خود را انجام بدهید، آیا میتوانید با تاخت و تاز و هتک حرمت به شهید مزاری و خونِ شهدای غرب کابل از زیر تیغِ قضاوت جمعی و محکمه نسل جوان سالم درآیید؟
اگر من جای شما بودم، بخاطر منافع خود و مردمم به هر شکلی که شده، از تقابل با این کتله عظیم خودداری میکردم!
برای من قابل درک است که حرکتی ها از شهید مزاری تنفر داشته باشند. اما این برایم قابل درک نیست که شیعیان غیر هزاره از اهمیت سمبولیک شهید مزاری آگاه نباشند و نتوانند که با درنظرداشت این موضوع، منافع خود را از نو تعریف کنند!
خوشآمد گویی برای شورای نظار و طالبان نه در گذشته و نه در حال قرار است برای شما آب و نان شود.
شاید بتوانید مجسمه شهید مزاری را در بامیان بشکنید و مصلای شهید مزاری را در کابل با کمک طالبان غضب کنید، اما بدانید که ظرفیت هزاره به آن حدی است که ده ها مدرسه، مکتب و دانشگاه به نام شهید مزاری ت��سیس کنند. بنابراین این توطئه ها قرار نیست برای شما بازده داشته باشد، فقط و فقط برای شما دشمن میخرد و بس!
و کسانی که تظاهرات جبرئیل را پوشش میدادند و مردم را ��شویق میکردند، وقتی نوبت شهر رسید یکباره با وجدان شدند و مردم را به حفظ جان تشویق کردند.
هزارهها بالاخره باید به این درک برس��د که جز خودشان، هیچکس را ندارند و به تشویق دیگران و برای منافع دیگران خود را قربانی نکنند.
اگر میگوییم بر علیه طالب تظاهرات نکنید، منظور این نیست که مخالفت خود را با طالب تمام کنید.
منظور این است که منابع انسانی خود را در جایی مصرف کنیم که به طالب هم ضربه برسد. تظاهرات بر علیه طالب به مانند این است که در رینگ با دست بسته وارید شویم.
روزش میرسد که طالب و طرفدارش به مانند سگ های ولگردِ کابل دُم بریده شده و پوز شان به خاک مالیده خواهد شد.
یکی از خاصیت های بد ما هزاره ها این است که اگر باری در یک فاز رفتیم، از آن هیچ بیرون نمیشویم. اقتضای زمان را درک نمیکنیم.
از زمانی که مدنی بازی بین ما رواج افتاده، دولت افغانستان تغییر کرده است و هیچ یک از بازیگران قبلی دیگر در افغانستان حضور ندارند. نمیدانم تظاهرات بازی حالا چه بازدهی برای ما دارد؟
حالا هم در جبرائیل برای زنان هراتی تظاهرات کردیم ولی هراتیانِ دیگر کجا بودند؟ چرا آنها برای ناموس خود نهایستادند؟
هزینه اش را مردم جبرائیل با خون و ناموس خود پرداخت و اما حاصل آن بنام همه مردم هرات و پروژه گیر��ن حقوق زن شد.
بیست سال پول باد آورده آمریکا سیاسیون افغانستان را آنقدر ذلیل کرده است که حالا حتی برای اینکه در وطن خودِشان هم فعالیت سیاسی-نظامی کنند، از ایران، روسیه، انگلیس و آمریکا اجازه میگیرند.
اتکا به این مهره های سوخته اشتباهی است که نسل جدید با هر روز بیعملی، به آن میافزاید.
نقد های زیادی بر نحوه تجلیل از روز فرهنگ هزاره جریان دارد. یکی از دوستان نقل کرد که در روز بزرگداشت از سی و یکمین سال شهادت شهید مزاری، در حضور یگانه فرزند او محترمه خانم زینب مزاری، یک جوان دمبوره زدن را شروع کرد و چند جوان دیگر با تمام بیشرمی خندیدن را.
نکته اینجاست که این فرهنگی را که خیلی دوست داریم تجلیل کنیم، به دور از اینکه برای دیگران چگونه وانمود مینماییم، تحت تأثیرِ چهل سال جنگ در افغانستان و بیسوادی مطلق یک بخشِ کثیری از جامعه رفته است. این نمایش های مضحک در ر��ز فرهنگ هزاره هم قابل نقد اند و هم قابل همدردی.
در زمانی که دیگران میخواستند ازبیک های افغانستان را در حاشیه نگهدارند، شهید مزاری به رسمیت شناسی حضور ازبیک ها در ساختار دولت را خ�� سرخ خودش عنوان کرد.
هزاره ها و دیگر ترکتباران افغانستان از دیر زمانی تا حالا همسرنوشت بوده اند و این مسئله غیرِ قابل انکار است!
دردِ آن زوجی که در دایکندی به آن سرنوشت دچار شدند را از عمق وجودم درک میکنم. دردِ آن قومایم در بامیان و غزنی که زمین شان را به زور تفنگ مجبور به تسلیم دادن شدند را درک میکنم. درد از بین رفتن کشت و کار مردمم توسط کوچی ها در بهسود را حس میکنم.
اما در حال حاظر هر قدر به این موضوعات بپردازیم، بیعملی ما عادی سازی میشود. یعنی همه این اتفاقات میافتد اما ما هیچ کاری نمیکنیم. این به ضرر روحیه جمعی ما است. اگر در رسانه ها به آن میپردازیم باید جرائتِ بودن در افغانستان و صدا بلند کردن را هم داشته باشیم. در غیرِ آن صورت، بیغیرتی بین ما عادی سازی میشود.
شهر تاشقرغان در ولایت بلخ (سابق در ولایت سمنگان) در تورکستان افغانستان موقعیت دارد.
در دهه های گذشته بدلایل سیاسی و نژادی نام این شهر به خٌلم تغییر داده شده که هیچ نسبتی با تاریخ این شهر ندارد.
تنگی تاشقرغان و دریای تاشقرغان از جاذبه های دیدنی این شهر است.
خانم تهمینه داستان بیناموسی و تجاوز به حریم خودش توسط حامد نام که رهگذر تخلص میکند را روایت کرده است. بنظر من بستر فرهنگی که در آن حامد نام رشد کرده است در این موضوع نقش برجستهیی دارد. متأسفانه بیشتر کسانیکه در آن اجتماع رشد کرده اند، همینگونه هستند.
البته روایت خانم تهمینه هم در جاهایی فاقد اعبتار معلوم میشود اما در اینکه رهگذر یک متجاوز و رذیل است شکی نیست اما استفاد�� تهمینه از قومیت مغرضانه است.
در جایی تهمینه هم مدعی و هم مدعیعلیه را از یک قوم معرفی کرده است. اما چند کودن و فردِ پُر ادعا که بیشتر عمر را در غرب سپری کرده اند و از آنها انتظار میرود به زبان انگلیسی مسلط باشند، به این مسئله توجه نکرده و روایتی که در نفس ضدهزارگی است را تبلیغ کرده اند.
در دین اسلام بیاحترامی به یک عالم دینی به مثابه بیاحترامی و توهین به وارثان راه پیامبر است. در یک حکومت اسلامی چنین رفتاری نباید قابل ق��ول باشد.
حکومتی که در سایه آن یک عالم دینی مصئونیت جسمی و معنوی نداشته باشد، به هیچ صورت ادعای اسلامیت نمیتواند. این رفتار دقیقا مشابه رفتار کمونست ها با علمای افغانستان بود. سرنوشت ��نها را دیدیم، سرنوشت اینها را هم خواهیم دید.
درکِ من از وضعیت و پراکندگیِ ما هزارهها، دقیقا شبیهِ یک خانوادهی است که در رأسِ آن، یک پدرِ کاریزماتیک و مقتدر وجود نداشته باشد.
در یک خانواده بدونِ فیگورِ ��لهامبخش، هر عضو فکر میکند که کارِ درست را انجام میدهد. هر عضو تصور میکند که از دیگری بیشتر میفهمد و کارِ دیگران از بنیاد اشتباه است.
در جامعه هزاره نیز، هر کسی که چند کلمه میداند، فکر میکند که نظرهایش نابتر و درستتر از هر هزاره دیگری است.
در جوامعِ غربی، قضیه برعکس است. در غرب تلاش ��یشود که قدرت توسط سازمانها کنترول شود. ما، متأسفانه، هنوز زیرساختهای لازم برای توزیعِ قدرت به سبکِ غربی را نداریم. به همین دلیل است که هنوز هم حولِ محورِ داستانهای قهرمانانِ غرب کابل دور هم جمع میشویم.
مشکل اینجاست که از آن قهرمانان، دیگر کسی در میانِ ما نیست. شهید مزاری، شهید شفیع، شهید حاجی احمدی، ابوذر غزنوی، شهید سجادی و همهٔ یارانِ وفادارِ رهبرِ شهید، رفتهاند.
ما برای انسجامِ دوباره، بیش از دو مسیر نداریم: یا باید آن فیگورِ مقتدرِ رهبری را دوباره احیا کنیم، یا اینکه زیرساختهای لازم برای توزیعِ قدرت به شکلِ غربی را ایجاد نماییم.
به نظرِ من، هر دو مسیر شدنی است. اینکه از کدام مسیر خواهیم رفت، نه توسط تیوریسین ها بلکه توسط کسانی مشخص خواهد شد که عملگرا اند.