نشستم و به زمستون و برف و بارونش فکر میکنم. سردم میشه. بعد موج خیال بلندم میکنه میبره. یا از در وارد میشی یا وقتی از سر کار بر میگردم پشت پنجرهای. ولی یه دفعه هوا میشی میری تو باد، اون دور دورا توی گندمزارها. آخرش من میمونم و سرما و خیال و پنجره.
زندهباد هر کسی که امیدواره. من اما ماهها و سالهای آینده رو فقط تاریک میبینم. انگار به کسی گفته باشن سرطان داری، چنین حالیم. دلخوشیم باد خنک عصرای پاییزیه.
فکر میکنم تنهایی یه عضوی از بدنه. مثل چشمها و گوشها. باهاش کنار که بیاییم بعد آزاد میشیم از میل به تنها نبودن. بعدش از پارتنر و سکس و دوستها هم انتظار نداریم حفره همیشه خالی ته وجودمون رو پر کنن.