افسرده بودم. بقیه کودکان شاد و پر حرف بودند. خود را برتر از آنها میدیدم ولی بقیه مرا زبونتر از آنها تصور میکردند. حسادت ورزیدم. آماده بودم تا به تمام دنیا عشق بورزم - هیچ کس درکم نمیکرد: یاد گرفتم نفرت بورزم.
- از دفتر اشعار لرمانتوف
من خوشبین نشدهام فقط دیگر حوصلهام از بدبینی سر رفته و محض تنوع از افکار روشن و قشنگ بدم نمیآید -متأسفانه این هم دارد حوصلهام را سر میبرد- بعدش چی؟
فکر کردم در یک روز آفتابی مرگْ مرا میبینید. به کارولین هم فکر کردم، اینکه شاید هرگز دیگر نبینمش، اینکه هرگز عمق و پهنای احساساتم را نسبت به خودش نخواهد فهمید. به ناکام مردنم فکر کردم. لعنتى. نفس عمیقی کشیدم. بویی نفرتانگیز و حالبههمزن در هوا بود.
بوی خودم.
جواب تمام اینها برای من روشن بود: یک دکتر نمیتوانست تری را تغییر دهد، همین طور یک کشیش یا خاخام یا هر کدام از خدایان یا پدر و مادرم و نه حتی من. نه، تنها امید برای تغییر تری، کارولین بود. امیدش عشق بود.
بازی یک جور تمثیل است: به اندازهٔ کافی صندلی یا خوشبختی وجود ندارد که به همه برسد، همین طور غذا، همینطور شادی، همینطور تخت و شغل و خنده و دوست و لبخند و پول و هوای تمیز برای نفس کشیدن....
و موسیقی همچنان ادامه دارد.
سرانجام ایوب لب به سخن گشود و روزی را که از مادر زاییده شده بود نفرین کرده، گفت:
«نابود باد روزی که به دنیا آمدم و شبی که در رحم مادرم قرار گرفتم! ای کاش آن روز در ظلمت فرو رود و حتی خدا آن را به یاد نیاورد و نوری بر آن نتابد.»
مردم میگن شخصیت هر آدمی تغییرناپذیره ولی اغلب این نقابه که بدون تغییر باقی میمونه و نه شخصیت، و در زیر این نقاب غیرقابل تغییر موجودی هست که دیوانهوار در حال تکامله و به شکل غیرقابل کنترلی ماهیتش تغییر میکنه.
«گوش کن جسپر. غرور اولین چیزیه که باید تو زندگی از شرش خلاص بشی. غرور برای اینه که حس خوبی نسبت به خودت داشته باشی. مثل این میمونه که کُت تن به هویج پلاسیده کنی و ببریش تئاتر و وانمود کنی آدم مهمیه»
صدایی از داخل رادیو گفت «تو مرتیکهٔ احمق هنوز هیچ پیشرفتی نکردی.»
پرسیدم «کی؟ من؟»
«غیر از تو کسی هم اونجا نشسته؟»
دوروبرم را نگاه کردم و گفتم «نه من تنهام.»
مگس هنوز داشت روی میز راه میرفت. مجلهٔ اخبار اسبدوانی را لوله کردم و محکم کوبیدم روی میز. مگس دررفت. روز من نبود. هفتهٔ من، ماه من، سال من، زندگی من. لعنتى.
روی صندلیام نشستم. زاده شدیم که بمیریم. زاده شدیم که مثل موش خرمایی که پوستش را غلفتی کندهاند زندگی کنیم.
- عامه پسند
بله، داستانها خطرناکاند، حق با مادرم بود. کتاب مثل قالیچهای جادویی است که به کمکش به جاهای دیگر پرواز میکنی. کتاب مثل در است. بازش میکنی. از آن عبور میکنی. برمیگردی؟
- جنت وینترسن