تپش قلب وحشتناک داشتم طوری که فکر میکردم اگه چک نشم ممکنه تا صبح بمیرم. رفتم اورژانس که نوار بگیرم، گفتن همه چی کاملا نرماله و نیازی نیست به نوار قلب.
امشب یکی توییت میزنه بخاطر توهم تپش قلب نیاین اورژانس.
یه چیزی که بعد از دست رفتن آدمها هربار بهش فکر میکنم اینه که اگه الان زنده بود چه شکلی میشد؟ چی میپوشید، موهاش رو چه رنگی میکرد، چروک گوشه چشمش واضح تر بود یا خط لبخندش؟ جریان زندگی چه شکلی صیقلش میداد؟
نمیدونم چیکار کنم. دستهام اضافهن، بدنم ناراحته. احتیاج به کمک دارم ولی حوصلهی حرف زدن ندارم. از استراحت کردن متنفرم، حوصلهم سر میره. از بیرون موندن تو این شهر که روز به روز بدتر میشه هم متنفرم.
ایش.
شاید یه زبان جدید یاد گرفتم، نمیدونم.
ببین اسلام چیه که دست زدن و رقصیدن، مبارزه محسوب میشه. موی زن مبارزهس. حیووندوستی مبارزهس. بوسیدن مبارزهس. غذا خوردن مبارزهس. انگار داری با مرگ میجنگی.
خیلی به مرگ نزدیکم. خیلی به این فکر میکنم که زندگی ارزش زیستن نداره. کلی دلیل قانع کننده دارم برای اینکه همین الان بمیرم و فقط خشمم از شما باعث شده زنده بمونم. چون شما من و ما رو مرده میخواید و من این رو بهتون نمیدم.
کاش موهام همیشه بدون دمج بلوند بود از ریشه. اصلا یه نور و روشناییای میبخشه به صورت، انگار که تا ابد جوان و جاودانهای.
ولی متاسفانه همهش باید به کلهم استراحت بدم که کچل نشم فعلا
هربار که دربارهی کار جدیدی که دارم انجام میدم با پدرم صحبت میکنم، باز بهم یادآوری میشه اینهمه کمالگرایی و اهمالکاری و اضطراب و حال خراب از کجا میاد.