فکر میکنم اصلیترین دلیل اینکه سیگاری نشدم (با اینکه یه دورهای فور فان سیگار میکشیدم)، اینه که شب تا صبح صدای سرفههای بابا رو با سابقه ۳۰+ سال سیگار کشیدن میشنوم.
باور بفرمایید وحشتناکه، وحشتناک.
بعد از دو سه تا فروپاشی روانیای که دیروز بهخاطر ویدیوهای اکسپلورم داشتم، امروز مرخصی گرفتم و سر کار نرفتم. اگه حالم خوب نشه فردا هم نمیرم، پسفردا هم نمیرم، کلا نمیرم.
یه چیزی که اخیراً فهمیدم اینه که توی انتخاب پارتنر، فقط شخصیت و اخلاقش مهم نیست؛ باید به مدل تصمیمگیری خودش و تا حدی سبک تصمیمگیری خانوادهش هم توجه کرد.
آدمی که عادت داره عجولانه، بدون فکر و تحقیق تصمیم بگیره و مدام انتخابهاش اشتباه باشه، سالها آدمو توی زندگی عقب میندازه.
هی میخوام درگیر مال دنیا نباشم، در ۲۲ سالگی انقدر به فکر پسانداز و پیشانداز و ارزش واقعی طلا و قیمت انس جهانی و حباب منفی و هزار درد و زهرمار دیگه نباشم؛ ولی نمیتونم.
انگار درون من به معنای واقعی کلمه یه زن ترکِ چند نسل قبل زندگی میکنه.
ما توی دبستان مدرسهمون شیفت صبح و بعد از ظهر داشت که چرخشی بود؛
مامانم با رایزنیهای مختلف کاری کرد دو سال پشت سر هم منو شیفت بعد از ظهر ثبتنام کنن، چون خیلی خوابالو بودم :))
من شرمنده همه دوستای خوب همسرویسی دوران مدرسهام هستم امّا مامان من به راننده سرویس راهنمایی پول داده بود که صبحا آخرین نفر منو برداره و اولین نفر منو بذاره که بیشتر بخوابم و زودتر برسم. به خدا روم سیاهه.