بهقول ایپک انگون، نویسندهی ترک :
"دلم نمیخواهد بیرون بروم
دلم نمیخواهد کتاب بخوانم
در خانه بیقرارم
حتی دلم نمیخواهد با کسی حرف بزنم
منتظرم، فقط منتظرم
و دردناکتر از همه این است
که نمیدانم منتظر چه چیزی هستم."
حد وسطم رو گم کردم. نه با آدمها حس بهتری دارم، نه با تنهایی به توافق میرسم. نه حوصله شلوغی رو دارم، نه با سکوت خونه کنار میام. نه انرژی کافی برای حرف زدن دارم، نه با خودخوری حس راحتی دارم. بعضی روزها به معنای واقعی کلمه از کادر زندگی خارج میشم.
گاهی وقتا حس میکنی هیچ چیزی بدتر از اتفاقی که برات افتاده وجود نداره.
اما زمان میگذره و میفهمی بدترین تعریفش روز به روز عمیق تر میشه
زندگی انقدر خوب بهت مفهوم درد رو میچشونه که اتفاقات بد گذشتهت برات خنده دار میشه .