دلم می خواد مثل زنای روسپی دهه 70، مانتو خردلی اپل دارم رو بپوشم، برم جلوی سینما، ی پاپ کورن مجانی بگیرم، هی آدامس باد کنم و به یه مرد لاغر سیبیلو که شلوار پیله ای سبز پوشیده چشمک بزنمُ هر هر بخندم، بعدشم کیفم بندازم رو شونه ام تنها برگردم خونه ملوک خانوم پرده رو بکشم و گریه کنم!
تاسوعا/عاشوراها یاد بابا میافتم، عزا میگرفتیم که باز محرمه و گیر دادنا شروع شد! چه گیری؟ ما میخواستیم بریم دسته ببینیم و قیمه بخوریم ولی بابا اجازه نمیداد بریم ما هم عصیان میکردیم و میرفتیم و قشنگ یکهفته قهر میکرد و غر میزد اونقدر که تا یکی دو سال جرات عصیان نداشتیم:))