امشب یک عشق سرسامآور در دلم در یک نفرت لزج وسیع شنا میکند. تمام یاختهها میخواهند یکدیگر را ببلعند، من تیغها را. نمیدانم چندباری تا جنون طی کردم برگشتم. نمیدانم چندباری فکرم تا کجاها رفته.
Forgive me for what I've become.
تصویر کلیشهای ایست، مردی بعد فریفتن زن، در جادهای، بعد از نشان دادن خود واقعیاش، با نگاهی افسونگرانه، او را ترک میکند که بمیرد. اغلب چنین وضعیتی با خود دارم.
آیا به اندازه کافی از آزار خود سیر شدهام؟ آیا به طور کامل به پوستی که انداختهام نفرت میورزم؟ آیا انگشتانم به اندازه کافی لابلای این پلهای تباه، که اصرار داشتم بگذرم، آیا انگشتانم زخم چوبها را بر تن نگه میدارند؟
شاید این را متوجه نباشید چه چیزیست که خفهام میکند؛ ننوشتن یا ۶۸ روز متوالی با بیحسی بیرحمانهای که بر قلبم تجاوز کرده و حالا به تنم دارد میرسد، سپری کردن.
نزدیک بود بمیرم. شد. همهاش گریه میکنم، نمیدانم کی حرفهایتان آینه شد، شکست. خلطهای خونین، تصویر شما را قورت داده بودم؟ خیلی تنهاام، از دیوارهای اتاق اکو میشود، خیلی تنهام، آیینهام رفته، دندونام جیوهایه، شاید تا صبح دندونامو لیس بزنم و بنویسم برایتان.