اما بیرون از من،
همینجا، درست کنار دیوار خانه،
رنگها بیوقفه ادامه پیدا کردهاند؛
قرمز، زرد، بنفش…
بیآنکه از تاریکیِ پشتشان چیزی بدانند.
نمیفهمم چگونه
از زمینی که درونم اینقدر خسته است،
چنین زندگیِ بیاعتنایی جوانه زده.
۲/۳
اما بیرون از من،
همینجا، درست کنار دیوار خانه،
رنگها بیوقفه ادامه پیدا کردهاند؛
قرمز، زرد، بنفش…
بیآنکه از تاریکیِ پشتشان چیزی بدانند.
نمیفهمم چگونه
از زمینی که درونم اینقدر خسته است،
چنین زندگیِ بیاعتنایی جوانه زده.
۲/۳
با تعجب به گلهای باغچهام نگاه میکنم،
انگار چیزی در جهان اشتباه کرده باشد.
درونم همیشه شبیه اتاقی کمنور بوده،
پر از سکوتهایی که تهنشین شدهاند،
پر از چیزهایی که نام ندارند.
۱/۳
با تعجب به گلهای باغچهام نگاه میکنم،
انگار چیزی در جهان اشتباه کرده باشد.
درونم همیشه شبیه اتاقی کمنور بوده،
پر از سکوتهایی که تهنشین شدهاند،
پر از چیزهایی که نام ندارند.
۱/۳
سکوتی سرد میان تاریکی شب، نجوای تلخی در گوش جان.
چشمانی که به نقطهای خیره ماندهاند، گویی در مرز میان ماندن و رفتن.
دستی که لرزان روی لبه پنجره آرام گرفته است،
و بادی که زمزمه میکند: "آیا این آخرین پرواز توست؟"
https://t.co/lqPkHLGecV