دارم با همکار جدید تو محل کار جدید میرم ماموریت و هیچی شبیه گذشته نیست
هر کدوممون گوشه در پناه گرفتیم
هنذفیری تو گوشمون گذاشتیم
وآهنگهای غمگینی گوش میدیم
واحتمالا ذهن اونم مثل من
داره دنبال یه خاطره هایی می گرده
یه روزهای دور آشنایی
دنبال خودی که قبلا بوده
و الان دیگه نیست..
خب ۳۰ ساله شدم.
فکر میکنم زندگیم تا قبل از این عدد همه چیز داشت و هیچ چیز نداشت
و بعد از این سن دنیا یه شکل دیگه میشه.
نه اینکه آسمون قرمزشه یا خوشبخت و بدبخت باشم! نه یک جور باور حقیقی لحظه هایی که داری زندگی میکنی،آرزوها و رویاهایی که می بافی. حالا چه غم باشه چه شادی!
تنهاییت را به کوچههای مختلفی بردی و یاد گرفتی از دورترین راه به خانه برگردی، و یاد گرفتی همه چیز را موقت بدانی و یاد گرفتی درد را طوری به سینهات بچسبانی که کسی نتواند تو را از اندوهت تفکیک کند.
بیست و نه روز زیر سایه ت نفس کشیدم
همیشه زیر سایه ات بودما
ولی این یک ماه عمیق تراز همیشه
ازت ممنونم که دستهاتو برام باز کردی
بغلم گرفتی
ازت ممنونم که اجازه دادی بندگی کنم
نه به اندازه ی خدایی تو
اماهمین که اجازه دادی صدات بزنم
ازمن خاک گرفته بوی نم بارون بلندشد
تو تنها پناه منی.
حاج داوود با همون نگاه دلنشین و کلام متینش رو به دل پریشون و چشم های لرزونم گفت:
دنیا رو هر کاری کنی یه قسمتیش خالی می مونه.
و فکر میکنم این بهترین جمله ای بود که تو این روزها شنیدم.
زندگی در نهایت همون چیزی رو بهت میده که خودت خواستی. چه غم باشه چه شادی.
اینو با تمام وجودم فهمیدم
حواسمون به خواسته هامون به نگاهمون به حرف زدنمون باشه. قدرت باور و کلمه بیشتر از سرنوشته.
عمه میگه:
آدمهای خوبو چشم میزنن
آدمی که بلده چه اندازه حرف بزنه،چی بزنه،کجا سکوت کنه
میگه بابات آدم خوبیه، خیلی خوب
برای همین عالم و آدم دوسش دارن
برای همین هر کی میاد پیشش بهش میگه سایه بالا سرمونی
میگه سایه سر بودن کار خداست
میگه بابات خداست….
میگم: خدا رو هم چشم میزنن؟
عمیقا این احساسو تو زندگیم دارم
که نمیشه
واقعا دیگه هیچی نمیشه!
و همه ی دویدن ها مسخره ست
بی فایده ست
چه میدونم
شاید باید بگردم ب نسخه قبل از میلادم
نجات دهنده در گور خفته ست