@khadijasid751 مهرنگ بلوچ جرمی نداشت جز اینکه ایستاد. جز اینکه گفت: ما هستیم. جز اینکه به مادران داغداری که فرزندانشان در بازداشتگاههای بینام ناپدید شده بودند، یاد داد که فریادشان را تنها نزنند. زنده باد #مهرنگ_بلوچ✌🏾✌🏾🏴
مهرنگ بلوچ جرمی نداشت جز اینکه ایستاد. جز اینکه گفت: ما هستیم.
جز اینکه به مادران داغداری که فرزندانشان در بازداشتگاههای بینام ن��پدید شده بودند، یاد داد که فریادشان را تنها نزنند.
این برای دولت کافی بود. برای هر دولتی کافی است.
@MahrangBaloch_
این دقیقا همان چیزی است که هیچ ساختار قدرت متمرکزی تحمل نمیکند. من از مهرنگ بلوچ حمایت میکنم نه از سر ترحم، بلکه چون آنچه او کرد (سازماندهی مستقل مردمی که دولت ناپدیدشان کرده بود) دقیقا همان چیزی است که باید کرد.
#مهرنگ_بلوچ@MahrangBaloch_
دولت پاکستان چهار مبارز را به حبس ابد محکوم کرد. نه به خاطر خشونت، نه به خاطر جرم، بلکه به خاطر اینکه ایستادند و سازماندهی کردند. این حکم دقیقا همان چیزی است که از هر دولتی انتظار داری وقتی کنترلش را در خطر ببیند: زندان به عنوان پیام، نه به عنوان عدالت. پیامش هم روشن است:
⬇️
هر کسی که مستقل از ما عمل کند، هزینه میدهد.
مهرنگ بلوچ این هزینه را پرداخت. نه چون شکست خورد، بلکه چون تهدید واقعی بود. کسی که فقط حرف میزند را زندانی نمیکنند؛ کسی را زندانی میکنند که یاد داده مردم بدون اجازه دولت با هم بایستند.
⬇️
لطفا كامل بخوانيد، به خاطر بسپاريد و بازنشر كنيد.
"میخواهیم گردنهایمان را برای دار آماده کنیم."
این جمله را جوانان زیر ۲۰ سالی میگفتند که #سهیل_عربی در زندان قزلحصار کنارشان زندانی بود.
سهیل عربی پس از آزادی با وثیقه، روایت تکاندهنده خود از حبس در جنگ، اعدامها، شکنجه و محرومیتها را منتشر کرده است و اين قسمت اول متن سهيل است.
#حبس_در_جنگ
✍️سهیل عربی
پیشگفتار
سلول ۱۰ سوئیت #قزلحصار؛ همانجایی که سازمان زندانها آن را ��اندرزگاه تربیت_سالن ۳۵ واحد ۳ ندامتگاه قزلحصار» مینامد.
کنارم چند جوانِ متولد نیمه دوم دهه هشتاد نشستهاند؛ کمتر از بیستساله. گردنهایشان را بالا و پایین و چپ و راست تکان میدهند؛ تمرین میکنند تا عضلات گردنشان برای طناب دار آماده شود.
با بغض و اندوه میگویند: «میخواهیم گردنهایمان را برای دار آماده کنیم.»
اینجا بوی مرگ چنان سنگین است که وقتی زمین از انفجارها و عبور جنگندههای آمریکایی یا اسرائیلی میلرزد و طلق پنجرهها فرو میریزد، کسی نمیترسد. بسیاری هورا میکشند و شادی میکنند. گاهی اگر بیش از یک روز صدایی از جنگندهها و انفجارها نیاید، بس��اری از زندانیان و حتی برخی از کارکنان زندان غمگین میشوند...
اینجا ایران است.
سوئیت واحد سه زندان قزلحصار.
صدای فریاد چند زندانی از راهرو میآید:
«ننگ بر ستمگر! ننگ بر شکنجهگر!»
صدایشان آشنا است.
حمزه و سعید را تشخیص میدهم.
اینجا چه میکنند؟ چرا فریاد میزنند؟
چند روز بعد میفهمم پویا(قبادی) و چند همبند پیشینم، از مدتها پیش در سلول کناری بودهاند و سپس اعدامشان کردهاند.
اندوه و خشم چنان در وجودم موج میزند که نزدیک است منفجر شوم، اما نباید همسلولیهایم بفهمند. آنها بسیار جواناند و از محکومیت به اعدام وحشتزده.
• یک غروب، افسر جانشین در سلول را باز میکند و سلطانعلی را صدا میزند:
• «پیرمرد بیا بیرون. همسلولیهات خیلی جواناند، سر و صدا میکنند، اذیت میشوی. بیا ببرمت جای بهتر.»
• سلطانعلی میگوید: «اشکالی ندارد، دوستشان دارم.»
• افسر پاسخ میدهد: «دستور از بالاست، پیرمرد.»
• سلطانعلی را میبرند.
• صبح از افسر نگهبان میخواهیم داروهای سلطانعلی را به او برسانیم. میگوید: «دیگر به دارو نیاز ندارد.»
• آنگاه میفهمیم «جای بهتر» یعنی جوخه اعدام.
**
نزدیک نیمهشب، در سلول باز میشود. افسر نگهبان میگوید:
«عرفان شکورزاده بیا بیرون، افسر جانشین کارت دارد.»
ما میدانیم این ساعت شب، افسر جانشین با محکوم به اعدام چه کار دارد. یخ میزنیم.
لحظات بلند شدن عرفان و گامهایش به سمت در، فریم به فریم در ذهنمان حک شده است. قبل از خروج، با حرکت لب و بیصدا میگوید:
«وصیتهایم را فراموش نکنید.»
«اگر جسم ما اعدام شد، روح آزادیخواهیمان باید تکثیر شود.
اگر رفتم، برایم سوگواری نکنید. مرا و هر دادخواه جانباختهای را زندگی کنید.»
■■■
فردا نوبت عباسی و افراشته است.
پسفردا مهرداد و...
بعضیها را پیش از اجرای حکم با لوله آب میزنند. هر زندانی که اعتراض کند، او را هم...
اینجا فقط شکنجهگاه و کشتارگاه نیست. فجایعی رخ میدهد عجیبتر از بدترین کابوسهای آدمی.
صدای کتک زدن همبندان با لوله آب.
صدای میثم سیفی، افسر نگهبان ولایی که با ذوق به دستیارانش میگوید:
«بچهها گرم کنید برای مراسم استقبال از یک معاند!»
دقایقی بعد در ورودی بند باز میشود، د��ت و پای زندانی را میبندند و سه نفر با لوله به جانش میافتند.
اینجا قزلحصار است.
ادامه دارد……
لطفا كامل بخوانيد، به خاطر بسپاريد و بازنشر كنيد.
"میخواهیم گردنهایمان را برای دار آماده کنیم."
این جمله را جوانان زیر ۲۰ سالی میگفتند که #سهیل_عربی در زندان قزلحصار کنارشان زندانی بود.
سهیل عربی پس از آزادی با وثیقه، روایت تکاندهنده خود از حبس در جنگ، اعدامها، شکنجه و محرومیتها را منتشر کرده است و اين قسمت اول متن سهيل است.
#حبس_در_جنگ
✍️سهیل عربی
پیشگفتار
سلول ۱۰ سوئیت #قزلحصار؛ همانجایی که سازمان زندانها آن را «اندرزگاه تربیت_سالن ۳۵ واحد ۳ ندامتگاه قزلحصار» مینامد.
کنارم چند جوانِ متولد نیمه دوم دهه هشتاد نشستهاند؛ کمتر از بیستساله. گردنهایشان را بالا و پایین و چپ و راست تکان میدهند؛ تمرین میکنند تا عضلات گردنشان برای طناب دار آماده شود.
با بغض و اندوه میگویند: «میخواهیم گردنهایمان را برای دار آماده کنیم.»
اینجا بوی مرگ چنان سنگین است که وقتی زمین از انفجارها و عبور جنگندههای آمریکایی یا اسرائیلی میلرزد و طلق پنجرهها فرو میریزد، کسی نمیترسد. بسیاری هورا میکشند و شادی میکنند. گاهی اگر بیش از یک روز صدایی از جنگندهها و انفجارها نیاید، بسیاری از زندانیان و حتی برخی از کارکنان زندان غمگین میشوند...
اینجا ایران است.
سوئیت واحد سه زندان ق��لحصار.
صدای فریاد چند زندانی از راهرو میآید:
«ننگ بر ستمگر! ننگ بر شکنجهگر!»
صدایشان آشنا است.
حمزه و سعید را تشخیص میدهم.
اینجا چه میکنند؟ چرا فریاد میزنند؟
چند روز بعد میفهمم پویا(قبادی) و چند همبند پیشینم، از مدتها پیش در سلول کناری بودهاند و سپس اعدامشان کردهاند.
اندوه و خشم چنان در وجودم موج میزند که نزدیک است منفجر شوم، اما نباید همسلولیهایم بفهمند. آنها بسیار جواناند و از محکومیت به اعدام وحشتزده.
• یک غروب، افسر جانشین در سلول را باز میکند و سلطانعلی را صدا میزند:
• «پیرمرد بیا بیرون. همسلولیهات خیلی جواناند، سر و صدا میکنند، اذیت میشوی. بیا ببرمت جای بهتر.»
• سلطانعلی میگوید: «اشکالی ندارد، دوستشان دارم.»
• افسر پاسخ میدهد: «دستور از بالاست، پیرمرد.»
• سلطانعلی را میبرند.
• صبح از افسر نگهبان میخواهیم داروهای سلطانعلی را به او برسانیم. میگوید: «دیگر به دارو نیاز ندارد.»
• آنگاه میفهمیم «جای بهتر» یعنی جوخه اعدام.
**
نزدیک نیمهشب، در سلول باز میشود. افسر نگهبان میگوید:
«عرفان شکورزاده بیا بیرون، افسر جانشین کارت دارد.»
ما میدانیم این ساعت شب، افسر جانشین با محکوم به اعدام چه کار دارد. یخ میزنیم.
لحظات بلند شدن عرفان و گامهایش به سمت در، فریم به ف��یم در ذهنمان حک شده است. قبل از خروج، با حرکت لب و بیصدا میگوید:
«وصیتهایم را فراموش نکنید.»
«اگر جسم ما اعدام شد، روح آزادیخواهیمان باید تکثیر شود.
اگر رفتم، برایم سوگواری نکنید. مرا و هر دادخواه جانباختهای را زندگی کنید.»
■■■
فردا نوبت عباسی و افراشته است.
پسفردا مهرداد و...
بعضیها را پیش از اجرای حکم با لوله آب میزنند. هر زندانی که اعتراض کند، او را هم...
اینجا فقط شکنجهگاه و کشتارگاه نیست. فجایعی رخ میدهد عجیبتر از بدترین کابوسهای آدمی.
صدای کتک زدن همبندان با لوله آب.
صدای میثم سیفی، افسر نگهبان ولایی که با ذوق به دستیارانش میگوی��:
«بچهها گرم کنید برای مراسم استقبال از یک معاند!»
دقایقی بعد در ورودی بند باز میشود، دست و پای زندانی را میبندند و سه نفر با لوله به جانش میافتند.
اینجا قزلحصار است.
ادامه دارد……
@AliGoodi@RezaNassaji هرچند که آنارشیست در جامعه زیاد نیست، بلکه خیلی های دیگر در لباس آنارشیست اهداف وانگاردیستی خودشان را پیش بردند...
باید راجب زندگینامه های آنان هم فکری کرد!
و خوبیش اینجاست که نیازی به مترجم ندارد...😉🙃🏴
«آنها رویای انقلابهای منظم، اصولِ برنامهریزیشده و مرتب، و آنارشیِ بدونِ آشوب و سرکشی را در سر دارند. همینکه اوضاع بر خلاف میل آنها رقم بخورد، فریادِ تحریکآمیز سر میدهند، فریادی چنان بلند که به گوش پلیس برسد.
"They dream of orderly revolutions, neatly drawn up principles, anarchy without turbulence. If things take a different turn they start screaming provocation, yelling loud enough for the police to hear them.
Revolutionaries are pious folk. The revolution is not a pious event."
دانشجویان متحد:
شاهین شکوهی؛ مبین امینیان؛ عارف هادی نژاد و مانی ایدی چهار دانشجوی دانشگاه تهران پس از تجمع سه شنبه بازداشت شدند.
اطلاع رسانی بکنید رفقا
🙏
مهم:
اعتراضات و اعتصاب بازاریان که از ۷ دی آغاز شد، امروز وارد سومین روز شد و با گسترش چشمگیر به دانشگاهها و خیابانهای بیشتر تهران و شهرهای دیگر همراه بود. کسبه بازار بزرگ، شوش، شادآباد، بازار آهن، لالهزار و بخشهای وسیعی از مرکز و جنوب تهران مغازهها را بسته نگه داشتند
⬇️⬇️
و تجمعات گستردهای برگزار کردند. دانشجویان دانشگاههای تهران، امیرکبیر، شریف، بهشتی و علم و صنعت به اعتراضات پیوستند و با شعارهایی مانند دانشجو میمیرد، ذلت نمیپذیرد و مرگ بر دیکتاتور به خیابانها آمدند.
⬇️⬇️