در فرهنگی که وقتی به زور غذا میریزن تو بشقابت، اسمش عشقه و اگر نخوری یا پس بزنی، اسمش ناسپاسیه، صحبت کردن راجع به رابطهٔ جنسی زوری یا با اکراه، گیج کننده به نظر میرسه.
شاید از اولین حریمهای ما در کودکی، حریم بشقاب غذامون بوده باشه. حریمی که به شکلهای مختلفی شکسته میشد.
هر روز دلتنگتر میشوم و آلبوم قدیمی را باز ورق میزنم. عکسهای زیادی از تو ندارم و مشکل همینجا پیچیدهتر میشود؛ راهحل قدیمی برای مسائل تازه.
.
دختری درحال خواندن نامه
یوهانس ورمیر-۱۶۵۹
حافظ از اینا بوده که وسواس ادبی شدید داشته. هی میگفته هی تغییر میداده. خیلی از واریانتها ممکنه سرودهٔ خودش باشه و بعد تغییرشون داده باشه. به ذهنم اومد که ممکنه این که هیچ دیوان کاملی از زمان زنده بودنش در دست نیست هم برای همین باشه. هیچ وقت از نظرش غزلها کامل نبودهن.
صبح یه جا تو اوج خوشگذرونی به بچهها گفتم جای همهی آدمهائی که دوستشون داریم خالی. ناصر گفت: «حتی جای آدمهائی که دوستشون نداریم هم خالی. فوقش یه کم اونورتر زیراندازشونو پهن کنن.» دیدم راست میگه. به دلم گفتم یه ذره از این دشت به این بزرگی یاد بگیر.
اصلا برام مهم نیست این موضوع متقابل هست یا نه اما من دلم برای ادما تنگ میشه؛ برای جاها، حس هایی که داشتم، روزایی که گذروندم، چیزایی که تجربه کردم. و این همیشه برام غم میاورده.
انسان به خودش میاد و میبینه دلش میخواد سنگینیش رو بازگو کنه. غمش رو جار بزنه. هیچ صورت آشنایی اما جلوی چشمهاش نمیاد وقتی داره به همچین چیزی فکر میکنه. آدمیزاد اغلب نمیگه؛ چون فکر میکنه گفتن ندارد. و واقعاً هم ندارد.