بابام تازه فوت کرده بود. یه شب اومد تو خوابم خیلی نگران و با عجله شونههامو گرفت گونمو بوسید گفت کوثر خوبی؟ حالت خوبه؟ گفتم آره، کجایی؟ گفت قبرستون 😖 وقتی چشامو باز کردم گرماشو روی گونم حس میکردم، خیلی واقعی بود؛ لحظهای که فهمیدم خواب بوده هیچ حرکتی ۱)
فکر کنم هیچوقت برای کسی تعریف نکردم. نزدیکترین دوستم ۱۰ روز تو کما بود، من دختر دومی رو حامله بودم و اخر شب از ضعف و تهوع روی مبل خواب رفته بودم یهو انگار یکی تو گوشم واضح اسممو صدا کرد چشمام رو باز کردم احساس کردم یکی گوشه هال وایستاده زل زده بهم. سرمو برگردوندم