امروز یه مشتری داشتم
یه خانم تقریبا مسن
یه عکس با سنجاق رو سینه ش زده بود
نظرمو جلب کرد
دقت کردم عکس یه پسر جوون خوشتیپ
بیشتر دقت کردم
زده بود فرزند ایران و جانفدای میهن…
نتونستم دیگ حرف بزنم
گریه م گرفت رفتم
بیچاره مادر 💔
یکی از بزرگ ترین حقارتای زندگیمو تجربه کردم و در ادامه ی روز رفتم سر کار
حتی وقت غصه خوردن
گریه کردن
یا حتی یکم زمان برای به ارامش رسیدن نداشتم
چیه این بزرگ سالی
چیه این مستقل بودن
یکم امید
یه روزنه ی نور
یکم انگیزه
لطفا…
چند وقته بهم ریختم
از همه طرف فشار رومه
اطرافیان دائم اینطورین ک شکست عشقی خوردی؟، کات کردی؟و...
نه دوست عزیز
نه
من حوصله خودمم ندارم چه برسه به رابطه
کاش زندگیم اینقدر نرمال و راحت بود ک بزرگ ترین مشکلاتم به مسائل عشقی ربط پیدا میکرد🚶🏻♀️➡️