اینجا بسترِ رودخانهایست که از آخرین روزِ روندهبودنش، هزارسال گذشته. دریا را پیدا نکرده. به مقصد نرسیده که هیچ؛ در پیچوتابهایِ سرگردانی، خودش را هم گُم کردهاست.
در هیبتِ کلمهای بودی که هیچگاه با تمامِ تقلّاها، دستم به بلندایِ بودنت نرسید.
نوشتمت؛ ناقص. از سرِ دلتنگی. بیآنکه تو بخوانی. بیآنکه تو بدانی. بیآنکه دلخوشِ این کلمهچینی باشم و ادامهٔ زندگیام را با خیالِ نوشتنت، بنویسم مدام.