ولی دوست دارم فریاد بزنم من ایران نیستم و عین این بلاگرها های بیکار نمیگم لنگش کن ولی از صبح از شدت قلب درد وفشاری که اخبار بهم داده دوباره پنبک اتکت شدم…
از تولدم به بعد به خاطر شرایط سختی که داشتم گفتم توییتر نمیام، این اتفاقات هم شد گفتمنمیام بدتر میشه حالم… امروز دیگه نتونستم اومدم اینجا و هرچی بیشتر میخونم بیشتر از شدت خشم به هم میریزم….. وای خدا …
نشستم فکر میکنم فکر میکنم فکر میکنم و به حرفای یه ادم گند فکر میکنم و بعدش مبگم انصاف بود توی عزاداری م اینارم بشنوم؟ با این حجم از تهمت و قضاوت فکر نکردن دوومنیارم؟ بعد میگم گور بابای بخشش و میخوام بشینم شاهد بدبختی ش باشم فقط
دیروز که خواب عزیزم رو دیدم و گفت هستم نترس، اومدم بگم شنیدی بهم چی ها گفتن؟ میدیدی نه؟ به حرمت خونه ی خودت خفه شدم ولی خبر مرگم از خواب پریدم نشد گله کنم
تهمت بهم زدن، همه ی استخون هام هنوزم از اون حرفها درد میکنه ولی میدونی چی مسخره ست؟ دیشب یکی از دثستام زنگ زده میگه بسه دیگه پاشو یا علی! بزنم تو دهنش کافیه؟ اصلا نمیخوام بس کنم مگه تو میدونی ما چی کشیدیم!؟