چهارده هزار ثانیهای هست که از نیمهشب گذشته. گلوت خشکه. فنجون قهوه رو برمیداری. سرده. مثل بقیه چیزا.
احتمالاً مال دیشبه. شایدم چند شب پیش. مدتیه زمان شبیه کشوی آشغالها شده. همهچیز داخلش هست، فقط معلوم نیست مال چه روزی بوده. ۱/
«اینکه بعضی چیزها بعد از مردن هم نمیرن.»
…
شاید بدترش این باشه که میمونن.
در بوی لباسها.
در آهنگها.
در نسخهای از تو که هنوز نفهمیده همهچیز تموم شده!
دستت رو میذاری روی گوشی. روشن نمیشه.
شارژ داره. فقط روشن نمیشه. بعضی چیزها خاموش نمیشن. فقط تصمیم میگیرن جواب ندن.
۱۱/
داره از طبقه ۲۳ام میفته؛ خاطراتش به سرعت از جلو چشاش رد میشن. هر چی میرسه پایینتر، همه چی کندتر میشه؛ طبقه ۴ به ۳، ۲۳ ساعت کش میاد؛ به ۲ که میرسه میفهمه که داره خواب میبینه؛ با ترس از خواب میپره، سرش میخوره به سنگ لحد.