«حالا یه بار کافه نری که نمیمیری»
«چندتا آهنگ نتونی تو اسپ��تیفای گوش ندی که نمیمیری»
اتفاقاً کمکم میمیریم. زندگی فقط زنده بودن نیست؛ همین خوشیهای کوچیکه: قهوه، موسیقی، دورهمی، شبگردی، خریدای الکی. وقتی یکییکی ازت گرفته بشن، فقط نفس میکشی.
بعضیها هنوز فکر میکنن دلیل پایان دوستیها و روابط توی این دوران بخاطر "اختلاف نظر سر مسائل سیاسی" هست
نه عزیز من از این داستانا خیلی سال گذشته
مشکل عدم وجود چیزی به اسم همدلی در شماست
که در بزنگاهها مهر تاییدی بهش میزنید و ما میفهمیم که نه فقط امروز، بلکه همیشه همینجوری بودید
حالا ایران را بیشتر از همیشه میخواهم.
سابق، یعنی در این ده بیست سال اخیر، دوستش داشتم. همانطور که فرزندی مادر خطاکارش را دوست دارد، ��حبت من توأم با نفرت بود.
[حالا] دلم پیش مادریست که هرروز شهید میشود. هرروز به صلیب میکشندش و هرشب از درد فریاد میکشد.
-روزها در راه | شاهرخ مسکوب
پسر ما جدی ۳ هفته اینترنت نداشتیم، یک هفته حدودا پیامک نداشتیم، سه شب زنگ نمیتونستیم بزنیم و ۳۰ هزارتا کشته دادیم؟ و اسم چیزی که الان داریمو میزاریم زندگی؟
اتفاقا فضا اشباع شده از سرود و آوازخوانی و دیلینگ دلنگ! انباشتیست از آثار سری دوزی و تکراری. اینکه چرا آثار حرف جدیدی ندارند به نظرم به این دلیله که کنش مردم بسیار جلوتر از هنر، داره پیش میره.. تو مردم باعزتی را که برنج را به هوا میپاشند چطور وصف کنی؟ گیرم که وصف کردی ثبت واقعه خواهد بود، یک قدم عقبتر از اکت. این مردم از هنرمندان و مولفان بسیار جلوترند. نیازی به مارش ندارند. مبهوتت میکنند. هر روایت را که میخوانی فرو میپاشی و در آن جا میمانی.. اسطورههایی که فردوسی سرودشان..
امروز اگر بنویسی ثبت خواهد بود نه آفرینش پنجرهای. آنهم با آگاهی به اینکه چه مسئولیت عظیمی ست
من واقعاً زندگی رو دوست داشتم. زندگی کردن رو دوست داشتم. پیگیر بودن، سمج بودن و دنبال کردن چیزهایی که دوست داشتم رو به من حس زنده بودن میداد. الان تقریباً نشانهای از آدمی که بودم ندارم. فقط عصبانیم. ��ین چیزی که در من وجود داره فقط به خشم تبدیل میشه. به میل برای جویدن خرخره.
۶ روز دیگه میشه یک ماه که از ۱۸ دی و اون همه کشتار و قتل عام گذشته. چجوری بگم که این یه ماه هم اندازه ده سال گذشت، هم اینقد سریع گذشت که ��کر میکنم ۱۸ دی همین هفتهی پیش بوده.
تمام این روزها از فکر اونچه بعد وصل شدن اینترنت قرار بود ببینم از زندگی سیر میشدم. اونی که گفته بود "بعد آشوویتس شعر گفتن بربریته" پیشگوی زمانهی ما هم بود.