Ich habe kein literarisches Interesse, sondern bestehe aus Literatur… И мне хочется к тебе на грудь — спать. El éxtasis no repite sus símbolo. Καρδιά ελληνική!
«نقیضِ گناهْ فضیلت نیست، ایمان است.»
#سورن_کیرکگارد
من مؤمنام به تن، چه رستگاری در ایمانست و فاضلترین آدمیان و دانایان نیز سر آخر به زیبایی، و زیباییی تنی مایل میشوند که یگانه خانهی آدمی است.
[تنِ تو– که در برگیرندهی آن هستیی رشکبرانگیزست– را دوست میدارم. ماه!]
«عیسی گفت، ای توما، بعد از دیدنم ایمان آوردی؟ خوشابحال آنانی که ندیده ایمان آورند.»
#بوحنا|۲۰|۲۷
سالها پیش کتاب مقدس را میخواندم برای دانستن ارتباط متون و علم تن. حال روان را میجویم.
مسیح کاراواجو اندوهگینست و دستی را بازمیدارد که میخواهد زخمهایش را بکاود. باور بیلمس زخم.
در میانهٔ شهر پادوا در محل یک آمفیتئاتر رومی قدیمی، نمازخانهٔ اسکرووِنی (Cappella degli Scrovegni) که به آن «کاپلای آرِنا» (Arena Chapel) هم گفته میشود، در نهایت زیبایی ساخته شده است. دیوارنگارههای کلیسا از جوتو هستند. این مکان زیبایی امنی بود که مادرم در برابرش دعا میخواند.
«به گمان من کشور ما در زیر یوغ هلاک میشود، او گریه میکند و خون از او جاریست و هر روز تازهای زخمی بر جراحتهایش افزوده میشود.»
#شکسپیر
قهرمانان تراژیک نه شادمانه بلکه بردبارانه میمیرند، در تقلای جانفرسای پنهان کردن اشک پشت کلمات پس از دیدن پایان جهان.
بعد ما…
@asadr_info «آگاهی را با نگاه به نورونها و -به زبان آن زمان- Contact-Barriers توضیح دهد.»
من قلباً خوشحال میشوم اگر کشف شود که در این سازوکارهای شیمیایی مغز نوری آزاد میشود که در امتداد این نانوتیوبها حرکت کرده و به نورون بعدی میرسد. به گمانم خیلی به مبحث Datacom نزدیک خواهد شد.
@asadr_info بسیار سپاسگزارم! مطمئنم که نتیجه پژوهشها و مطالعات شما در مورد ژانه به ما اطلاعات بیشتری در مورد فضای فکریی که پروست درش زندگی میکرد، خواهند داد. بیشک مفاهیم ژانتیِ تجزیهٔ آگاهی و خودِ دوم به ما برای فهم ساختار ادبی پروست کمک خواهند کرد. آن همه منها دیگر…
[واه! با تحسین]
@asadr_info کنجکاویم بر اضطرابِ کارهای ناتمام غلبه کرد: با توجه به اینکه پروست همیشه ژان-مارتن شارکو را تحسین میکرده و مدتی برای درمان پیش پل سولیه که شاگرد شارکو بوده، میرفته و البته که پیر ژانه هم شاگرد شارکو بوده، میتوان حدس زد که آثار او را نیز مطالعه کردهست.
https://t.co/TTkLguXXmB
@asadr_info از ماحصل مطالعات شما بسیار آموختم. و بسیار خوشحال میشوم اگر همچنان منتشرشان کنید. جز ژانه، لو سالومه و آثارش نیز در سایهی شهرت فروید گم شدند.
اما، نکته دیگری توجه مرا جلب کرده که در موردش باید مقدمهی جستجوی پروست را مرور کنم: تأثیر ژانه بر پروست…
https://t.co/2VlaUNKxg9
عشق بخشی از جان ماست که در مرگ منهایمان با ما میماند، باور پروست است. کشیش برسون هم در یکی از سکانسهای پایانی میگوید: «که اگر من نیز چون تو وفای به عهدی را میشکستم، ترجیح میدادم به خاطر عشق به زنی میبود تا تحولی روشنفکرانه.»
اما موهبتْ کدامست؟
[زخمهای خونچکانِ تو از عشق]
@asadr_info بسیار عالی!
«به شکلی مرموز باور داشت تمام گذشتهی بشریت جایی محفوظ مانده و انسان روزی -همانگونه که در آسمان پرواز میکند- در سفر به گذشته به آن گنجینه دست خواهد یافت. نوشت.»
سلیمان گفت: هیچ چیز تازهای روی زمین نیست. درست بههمانگونه که افلاطون انگاشته بود، همه دانشها چیزی نبود مگر یادآوری؛ در نتیجه سلیمان چنین حکم میدهد که همه تازگیها چیزی نیست مگر فراموشی.
#فرانسیس_بیکن
یوسا معتقدست که کمال در ادبیات و هنر میتواند واقعیت باشد. ما افزون بر آنکه مفتون کمالیم، دلبستهٔ جاودانگی در «اثر هنری» هستیم. از این رو، هم خالقان اثر و هم الهههای آنان از مرگ میهراسند.
[شنیدم که در احتضار، حافظهٔ ازدسترفتهاش بازگشته بود و از گوشه چشمانش اشک فرومیریخت.]
«نویسندگی نفرین است.»
#توماس_مان
«و با این دلشوره زندگی میکردم که نمیدانستم حاکمِ سرنوشتم، که مدارای سلطان شهریار را نداشت، در صبحی که قصهام را قطع میکردم برای حکم قتلم مهلتی میداد تا بتوانم شب دنبالهٔ قصه را از سر بگیرم یا نه.»
#پروست
اثر هنری از پیش در درون ماست چو رنجی.
میگوید: «ما، ژاپنیها، آدمهای عجیب و غریبی هستیم. به آیین شینتو ایمان داریم و برای هر خیر و شری سری به زیارتگاههای شینتو میزنیم؛ اما پس از مرگ، این راهب بودایی است که باید آئین دعاخوانی و مراسم خاکسپاری را برگزار کند.»
فوشیمی ایناری تایشا، کیومیزو-درا، میجی جینگو، سنسوجی
نبض تئاتر مدرن و سینمای ژاپن در دهههای ۱۹۲۰ تا ۱۹۵۰ در آساکوسا روکّوی توکیو میتپید؛ جایی که به «برادوی توکیو» نیز شهرت داشت. پس از جنگ جهانی دوم، با دگرگونی چهرهٔ شهر، رونق آن بهتدریج فروکش کرد، اما آساکوسا هنوز هم رنگوبوی شیتاماچی (بافت قدیمی و مردمی توکیو) را حفظ کرده است.
چینشیهوانگ– بنیانگذار سلسلهٔ چین و نخستین امپراتور چین متحدِ از هفت پادشاهی– برای جهان بعد از مرگْ آرامگاهی میخواست بازتابی از امپراتوریش با ارتشی.
ییکرههای سفالین شیآن از بس که آفرینندگانشان در آنها از روحِ باور و ایمان دمیدهاند، زندهتر از زندگان از دل زمین برخاستهاند.
در جنایت و مکافات داستایفسکی سونیا برای رودیون داستان رستاخیز لازار به روایت انجیل یوحنّا را چنین میخواند: « من رستاخیز و حیات هستم، آنکس که به من ایمان آورد اگر مُرده باشد زندگی خواهد کرد. و هر کس که در من زندگی کند و به من ایمان داشته باشد هرگز برای همیشه نخواهد مرد.»
#ایران
هنوز هم در امتداد «بلوار چانگآنِ شرقی» و در قلبِ آن «میدانِ تیانآنمن» خون از رگهای بِسمِل شبِ ۳ ژوئن و بامداد ۴ ژوئن ۱۹۸۹ میجوشد.
تاریخ گرچه گاهشمارِ خونینِ پیروزیهاست اما خون هرگز نخُسبد.
#دیماه
«آنگاه که خیال و رؤیا رنگ حقیقت بگیرد، حقیقت نیز به افسانه میماند؛ و آنجا که نیستی جامهی هستی میپوشد، هستی نیز رنگِ نیستی میگیرد.»
#تسایو_شویهچین
جز برای عشق سر فرودمَیاور؛ که اگر بمیری، باز هم عشق میورزی.
#رنه_شار
[آه از مرگِ سَم نیل]
«Ne te courbe que pour aimer. Si tu meurs, tu aimes encore.»
«داستانِ تسخیر، داستان زندگی من است. این تنها فیلمیست که ساختهام و جنبهی خودزندگینامهیی دارد. دلیل نوشتنش این بود که چیزی دربارهٔ مشکلات شخصیام، بهعنوان مردی که زنی را عمیقاً دوست داشت، بیان کنم.»
#ژوواسکی
فیلم بیش از آنکه در مورد ماوگوژاتا براونک باشد، در مورد رنج مردست.
و تنِ زن جایی که در آن هم مرد و هم زن فروپاشی عشق به هیولایی دهشتناک را نظارهگرند. تنِ آنای فیلم میدان نبرد روان اوست، میدان روان آنهاست. رابطهٔ جنسی در فیلم هیچگاه قرابتی با همآغوشی و نزدیکی ندارد، تن در این فیلم تنمیدهد بیشتر به نوعی آیین؛ آیین قربانی یا ازخودبیگانه شدن.
«داستانِ تسخیر، داستان زندگی من است. این تنها فیلمیست که ساختهام و جنبهی خودزندگینامهیی دارد. دلیل نوشتنش این بود که چیزی دربارهٔ مشکلات شخصیام، بهعنوان مردی که زنی را عمیقاً دوست داشت، بیان کنم.»
#ژوواسکی
فیلم بیش از آنکه در مورد ماوگوژاتا براونک باشد، در مورد رنج مردست.
«تسخیر» ژوواسکی نماد عشقِ بیمار، خشونتِ جنسی، تسلیم کردن تن، تباه کردن معصومیت است؛ داستان زایش تاریکی و هیولا از دل زنی در گسست روانی. هیولایی که او هم ناتوان از رساندن او به اوج لذت در سیاهیست: نزدیکست (Almost).
در تسخیر همه چیز ناقص است؛ نطفه نبسته، جنین سقط شده، رابطه ناتمام