هنوز نسخهی اصلی رو بازی نکردم :))
فک کنم ۲،۳ ساله همینطور نصبه و بازیش نکردم.
بازی یه طوریه اصلا کشش ایجاد نمیکنه و جذب نمیشی.
حالا شاید نسخه ی ریمستر بازی کنم
دیدین وقتی میرید هتل یه جوری اونجا میمونید که قشنگ مشخصه خونه خودتون نیست و چند روز دیگه باید وسایلتونو جم کنید برید؟ من زندگی خودمو دارم اونجوری زندگی میکنم
نمیدونم خوش شانس بودم که نسبتا سریع کار تخصصی با حقوق اوکیپیدا کردم و یا بد شانس ترین که این شغل تاکسیک کثافت که هرکاری میکنم نمیتونم ازش در بیام افتاد توی زندگیم.
غر هزارم☝🏻:
ویزا میگیری میای فکر میکنی دیگه همه چی چقدر قراره گلستونو راحت بشه که با چیزی به اسم اجازهی اقامت و کار روبرو میشی و کرامت انسانیت رو به طور کامل به چالش میکشه :))))
کنکور دادیم، بعدش تو دانشگاه بهمون گفتن هرچی تا حالا خوندید بریزید دور قراره اینجا زندگی شغلی آیندتون رو رقم بزنید بعدش دیگه راحت هستید. سال آخر کارشناسی گفتند اپلای کنید برید اونور دیگه گلستون هست و راحت میشید. حالا نشستیم بهمون ویزا بدن بریم ببینیم واقعا راحت میشیم یا نه😅😂
روزی که این کارو قبول کردمو هرروز لعنت میکنم.
اگه به خاطر اجازهی اقامتم نبود تا الان هزار بار استعفا داده بودم و این مردک عوضی هم اینو میدونه و قشنگ داره از این موقعیت سواستفاده میکنه.
I need to leave this job for the sake of my mental health.
یک چیزی که نباید عادی میشد و شد مردن ادمها بود.نباید مردن انقدر عادی میشد که الان دعوا سر اینکه کشته شدهها ۷ هزارتان باشه یا ۴۰ هزارتا.نباید مردن انقدر عادی میشد که بگن کشته شدههای جنگ کمتر از اعتراضاته ��س اوکیه. نباید مردن انقدر عادی میشد،تو بگو یه ادم.جون داشت،جونشو گرفتن.
برای اینکه مثلا خودمو قانع کنم، هی دارم براش از اینجا کانفیگ و از این چرتو پرتا میخرم که حس کنم مفیدم و دارم کمکش میکنم که ۰.۰۰۰۱٪ بتونه عادی زندگی کنه.
But who am I kidding?!!
اینکه همهجا صحبت از هوش مصنوعی و تکنولوژیه ولی مردم ما تو خاموشی مطلقن و دسترسی به پایهایترین نیازهاشون هم قطع شده خیلی غیرقابل هضمه برام. حیف اینهمه آدم بیگناه که زندگی و آزادیشون توسط یه کالت بیهمهچیز نابود شده.
من واقعا خستهام. از جمهوری اسلامی، از ایران، از جنگ، از مردم، از دوستام، از اخبار، از فرار، از بیکاری، از خاورمیانه، از قطعی اینترنت. از همه چی خستهم. کثافت گرفته این زمان و مکان رو.
یه سری «آدم» روبهروی شمان که به جای شناخت و فهمیدنشون با یه برچسب انتزاعی، به یه ایدهی موهومی مثل چپ و راست تقلیلشون میدید. مؤلفههای بیشماری هویت این آدمها رو شکل میده. اما ترجیح میدید آدم بودنشون رو نبینید و مثل یه سری مهره شطرنج سیاه و سفیدشون کنید.
صادق هدایت توی یکی از نامههاش نوشته:« به هرحال این اوضاعی است که میبینید و تفسیر لازم ندارد. ما هم میسوزیم و میسازیم. قسمتمان این بوده یا نبوده دیگر اهمیت ندارد. سگ بریند روی قسمت و همه چیز.»