….
…
آآمدم رازِ دلم با تو بگویم…
نَفَسَم سخت گرفتو
قلمم به گریه افتاد…
گفتم که لبی تَر کنم از غم…
هیهات
که از بختِ سیاهم
قدح و پیاله افتاد…
من ماندم و بغضی به گلو…
دَرد چُنان شد
که زبان از سخن افتاد…
.
مهاجر
.
.
.
..
و روزی
من
او را خواهم یافت
در جاییکه بوده
با تمام دلخوشی هایش
همه ی دلتنگی ها و رنج ها
یکه و تنها ولی امیدوار
مانند همیشه استوار
لبخندی می زند
او خودش را یافته؟
یا من او را..
و
آن لبخند سرچشمه می شود
جاری زلال را
از دلش ….
شاید
نمیدانم..
مهاجر
.
.
جمعه ها دیگر بهانه نمی گیرد 💔
زنگ آخر را زدند
یک نیمکت هنوز نام کودکی
را صدا می زند
دفترش پیدا شد
مدادش پیدا شد
حتی کیف خاک گرفته اش
اما خودش😢
زیر بزرگترین سوال جهان
هنوز گم است🥀🥀🥀
مثل اینکه تو بوشهر ی بی شرفی با ماشین ۲۰۷مشکی،این دختر هفده ساله و دوستش رو که سوار موتور بودن زیرگرفته و فرار کرده!
اتفاق مربوط به همین سه چهار روز پیشه و این آقا(که فکر کنم پدر دختر هست)مشخصات ماشین با پلاک رو شرح داده و به مردم هشدار داده که حواسشون باشه
تو میگی بذار بهش مهربونی کنم، رابطه مون حیفه خراب بشه.... ذهن خودشیفته اون میگه:
داره بهم مهربونی میکنه،
پس چقدر محتاج ارتباط با منه و من چقدر آدم خفنیم!