وقتی گل سوم رو الجزایر زد، این مرتیکه پرستار ارزشی چنان نعره کشید که من سرم رو پایین انداختم و تو دلم گفتم: «اگه واقعا خدایی و وجود داری تف به روت بشه و خاک برسرت که تو این مورد هم این قاتلا شاد شدن! »
بعدش سریع اتریش گل زد!
پس من فهمیدم باهاش اینطوری صحبت کنین موثرتره😂
آرزو میکنم که کارتون هرگز گیر یه شیرازی نباشه، پدر روانت گاییده میشه اینقد که اینا بیخیالن!
بعدم چون مودب و مهربونن نمیتونی داد و بیداد راه بندازی!
آخرش دیوانه میشم ☹️
حسم غلط نبود!
این دختره که فک میکردم دوستمه برا بار دوم بدی بزرگی در حقم کرد! علیرغم تمام خوبیهای خیلی زیادی که بهش کرده بودم!
تقصیر خودمه که خطای اولش رو نادیده گرفتم🤦🏻♀️
من دلیلم برا نگرفتن اینترنت پرو این بود که امنیتش برام مبهم بود و خیلی سر درنمیآرم ازش!
والا شما هر روزنهایی بتونی پیدا کنی از این تاریکی و خاموشی وحشتناک برای نفسکشیدن، هیچکی حق نداره شما رو امر و نهی کنه به خاطرش !
پسر جدی جدی مانشستیم
اینا پولمونو دزدیدن
جوونیو و آینده مونو دزدیدن
اینترنتو قطع کردن
از همه لذتای معمولی دنیا محروممون کردن
جلو چشممون آدمارو به بدترین شکل کشتن و میکشن
و ما شوخی شوخی هیچ کاری نمیتونیم بکنیم
آیندگان این یه صفحه از تاریخ رو که بخونن میگن این جاهاش دیگه مبالغه اس
اسکرول میکنم، از روزمرههای تخمی خستهم، از ژانرای بیخود دیت و کسخول و شهرستانی و … خستهم، از تحلیلای سیاسی کسشر خستهام، عکس جاویدنامها رو میبینم قلبم تیر میکشه وسریع رد میشم و سعی میکنم جزئیات شخصیت و زندگیشون رو نخونم تا اذیت نشم، از زندگی خستهم!
من آدمیم که کوچکترین اتفاقات روزانهم رو برای اطرافیانم تعریف میکنم! پنج ماهه ذوقی برای این کار ندارم! از صد تا مورد نهایتا یکی رو تعریف کنم، اونم وسطاش پشیمون میشم!
ذهنم هنوز فکر میکنه که اوایل زمستونه، هنوز قراره برم لباسای زمستونی که سیو کرده بودم رو سفارش بدم و مثل همیشه برم برفبازی! هنوز منتظرم که اسفند بیاد و آماده عید بشم و بعد قشنگیهای بهار رو ببینم!
انگار روحم از واقعیت جدا شده و این پنج ماه رو نگذروندم!
شماها رو نمیدونم ولی من زمان برام از دی ماه متوقف شده و توان و انرژی لازم برای برگشت به زندگی رو ندارم، اگه قبلا با یه سری چیزا الکی شاد میشدم الان هیچ حسی به هیچی ندارم، کاملا کرختم و صرفا روزها رو سپری میکنم!