ببخشید من زینک میخورم، منیزیم و ویتامین دی و اینا هم میخورم، شبها قبل از دوازده میخوابم، الکل هم نمیخورم ولی به شدت حس خستگی جسمانی و فرسودگی دارم، دیگه باید چیکار کنم که نمیکنم تا حس کوفتگیم برطرف شه
چه میدونم والا ولی اینم یکی از هزاران دلیلی که یک ادم قبل از تراپیست شدن باید بره خودش تراپی بشه، اصول اخلاق و اینا هم که گذاشتن دم کوزه ابش و میخورن بعضیا.
چندماه پیش یه سری مشکلاتی برام پیش اومد و یه سری مشکل هم با درمانگرم. قطع کردم جلسات رو. اون موقع که اینترنت قطع بود بهش پیام دادم و پرسیدم الان هزینه جلسات چقدره و چطور برگزار میشه، جواب داد، گفتم خب پس فعلا نمیتونم. دو هفته پیش و به دنبال یه سری مشکل دیگه پیام دادم نوبت بگیرم
یاد دادهام. اما حقیقت این است که فرزندان من هم مثل هر انسان دیگری با چالشهای سخت زندگی مواجه شدهاند. هر سه پسر من تجربه طلاق و جدایی از همسرانشان را داشتهاند و این نشان میدهد که داشتن یک پدر روانپزشک، کسی را در برابر دردهای زندگی، اشتباهات و شکستهای عاطفی مصون نمیکند.
یالوم تو کتاب چگونه اروین یالوم شدم میگه: بسیاری از مردم فکر میکنند فرزندان یک روانپزشک، بهویژه کسی که کتابهایی درباره درمان و روابط انسانی نوشته، باید زندگیهای کاملاً ایدهآل، بدون تنش و موفقی داشته باشند. آنها تصور میکنند من فرمول جادویی خوشبختی را به فرزندانم👇
من برای اینکه صبحها زود بیدار شم، شب قبل خودم و در تعارف با خانواده میذارم و میگم صبح آش میخورید؟ قطعا اونا هم استقبال میکنن و چنین میشه که سحرها میخیزم.
روانشناسی معجزه نیست که صرف شهرت و معتبر بودن یک فرد انتظار داشته باشیم تمام ابعاد زندگیش پرفکت باشه، این اتفاق بیشتر از هرچیزی یادآور محدودیتهای درمان و پیچیدگی رنج انسانی بود.
ویکتور یالوم، پسرِ اروین یالوم، بزرگترین روانشناس دنیا، به علت افسردگی خودکشی کرد!
چه ترسناکه این هیولایِ سیاه افسردگی که اگه بزرگترین روانشناس دنیا هم باشی، بازم نتونی عزیزترین آدم زندگیت رو نجات بدی.
برای رفع ابهام میشه گفت بنفیت بودیم، سکس پارتنر بودیم حالا الزاما دوست خیلی توصیف مناسبی نیست. آدم با دوستش نمیخوابه و اگر خوابید دیگه فقط دوست معنی نمیده.
چند سال پیش فکر کردم باردارم، بعد بابای بچه میشد دوستم (دوستپسرم نبود، اما یه دوست صمیمی بود). اون یه شهر دیگه بود. بهش گفتم فکر کنم اینجوری شده و در جریان باش و اینا. حالا من آروم بودم نسبتاً، اون استرس داشت و البته خیلی هم ساپورتیو بود. هی اینجوری بود که هرچی بشه من هستم و هر/١