گفت نه ...
چند دقیقه گذشت
اشک از چشمای مامانم راه گرفت و با صدای بغضی گفت یه شب تا صبح ولت کردم رفتم ....
رفتم ببینم بدون تو میتونم زندگی کنم ... !؟
بعد شنیدن این جمله ش ، شروع کردم به هق هق گریه کردن ... این هق هق از کجا میومد؟ از یه جای دور !
در حال خوندن کتاب توتم و تابو بودم ،
( به عنوان تکلیف دوره خودکاوی که شرکت کردم )
مامانم بلند شد از اتاق بره بیرون ، گفتم نروو کجا میری!؟
گفت نمیزاری کارامو بکنم...😏
برگشتمبه ادامه کتاب خوندنم ...
یه لحظه مکث کردم
و ازش پرسیدم تو تو بچگیم شده منو ول کنی بری؟