گاهی که صبح از رختخواب بیرون میآیی، با خود میاندیشی که دیگر طاقتش را نداری، اما از درون خنده ات میگیرد؛
زیرا تمام دفعات دیگری که این حس را
داشته ای به یاد میآوری...
دیشب رها کردم،
تموم خاطرات بد و خوب زندگی گذشته رو،
تموم لحظههای سخت و پرفشار و،
تموم چیزی که باعث آسیب روح و روانم بود،
در و بستم و برای همیشه از اونجا رفتم…
رها کردن کسی که خیلی وقته تو رو رها کرده شبیه لحظه آخر اسبابکشی میمونه، یه دور توی تمام خونه میزنی و همه جا رو دقیق نگاه میکنی، وقتی مطمئن میشی چیزی نیست که بخاطرش بمونی در رو میبندی و واسه همیشه از اونجا میری!
رها کردن کسی که خیلی وقته تو رو رها کرده شبیه لحظه آخر اسبابکشی میمونه، یه دور توی تمام خونه میزنی و همه جا رو دقیق نگاه میکنی، وقتی مطمئن میشی چیزی نیست که بخاطرش بمونی در رو میبندی و واسه همیشه از اونجا میری!
من از دست دادن آنچه با جان کندن به دست آورده بودم را تماشا کردم و کاری نمیتوانستم بکنم.
برایم سختترین نوع رنج کشیدن بود،
اما پس از آن دیگر هیچچیز توان شکستن من را نداشت.
چندتا کاغذ توی کمدم پیدا کردم واسه ۳ سال پیش بود،اون روزا تموم ذهنم و روش خالی کرده بودم،
نوشته بودم کم آوردم،خستم و از همه چی بریدم.
الان سه سال گذشته و من همچنان دووم آوردم :))
لابلای وسایلم، چیزهایی هست که نه به کارم میان؛
نه دلم میاد دور بندازمشون.
توو سرم هم همین وضعیت حاکمه.
من گذشتهای رو از بَرم؛
که نه میتونم فراموشش کنم؛
نه دوست دارم مرورش کنم!