امروز ۲۵ خرداد دیگه تصمیممون رو گرفتیم
میریم توافقی تمومش میکنیم ...
به همین راحتی
البته کسی خبر نداره تو قلب منو اون چخبره .
خانواده ش که به خونه شون رسیدن ضرر نکردن
من که رفتم دنبال زندگیم
اونی که از دنیا رونده و مونده شد اون بود
خدایا از ته قلبم مراقبش باش
کارگرا داشتن بار میزدن از خونه عشق و امیدم
من داشتم تو خونه مثل شمع اب میشدم
خودشم با موتور هزار دور رفت و اومد و از دور نگاه میکرد
بمیرم برا قلبش که تو اتیش بود و غرورش نزاشت
هنوز چشمای روشن جلو چشمامه
تا لحظه ای که ماشین برسه باور نداشت که میرم
ولی وقتی ماشین رسید بهم ریخت دستو پاشو گم کرد
سرو صدا کرد
ولی فایده نداشت دیگه .
مثل ابر بهار گریه میکردم ولی فایده نداشت
��جه میزدم فایده نداشت
میدونستم اونم حالش بده ولی فایده نداشت.
با زور بردنش پایین .
دوست داشتن من کافی نبود
اونم خیلی دوسم داشت ولی غرورش نزاشت بسازیم زندگیمونو
تنها جمله ای که برای موندنم گفت این بود
اگه یه قاشق از این خونه ببری بیرون برای من تموم شدی
از امشبم میرم دنبال جایگزین میکردم برات
البته این بخششو دروغ گفت.
۲۴ خرداد ۱۴۰۵
دردناک ترین روز تاریخ برای من تا ابد و یک روز بود
روزی که همه رو فرستادم تا راضی ش کنن غرورشو بزاره کنار تا برگردیم سر زندگیمون ولی نشد که نشد
رفتم اونجا که بیاد تا جهازمو ببرم وقتی دیدمش قلبم داشت میترکید
چشماش هنوزم جلو چشممه
هنوزم دوسش دارم ...
۲۳ خرداد بود
منتظر بودم ازم دلجویی کنه ابراز پشیمونی کنه تا با سرو کله برم و جهازمو بچینم
ولی نکرد...
حتی لجباز تر برخورد کرد ....
اوضاع بدتر شد ...تا حدی که حرف جدی از جدایی شد
تاریخ ۲۲ خرداد ۱۴۰۵ بود
جهازمو بردم باکلی ذوق...
نشد که بشه
جلو همه باهم بحثمون شد و قلبم عمیق شکست.
اون فکر نمیکرد من اینقدر جدی ناراحت شده باشم ولی شدم ...
جوری که بعد از۵ سال جنگیدن برای حفظ رابطه یشبه نابود شد همه چی ...
امروز بعد از فک کنم ۷ یا ۸ روز دیدمش.
دلم براش تنگ بود ولی چه حیف.
با این کاراش داره از قلبم میوفته.
با چنگ و دندون زور میزنم سرپا بمونم ...
سعی میکنم مقابل همه حرفا خنثی باشم.
ولی بعد این همه حرف باز کاری میکنه که از خودم ناامید میشم.
هنوز نمیفهمه کلمات رکیک مهر و از بین میبره
@valiajibe بعد فک کن لای این همه سرکار رفتن باید به مشکلاتمم رسیدگی کنم . باید خوش اخلاق باشم . نباید بی حوصله باشم.و از همه بدتر اگر غر بزنم میشم مقصر تمام عالم
نمیدونم میخواد چی بشه
ولی با پیامام و جریمه و بحث مفصلی که کردم
با نا امیدیم از همه چی
نمیدونم میخواد چی بشه.
کاشکی همین امشب دیگه قلبم نتپه...😔
تحمل این همه فشار برام خیلی سنگینه
تمام موام سفید شده
جون نمونده تو تنم...
من زنم نیاز به توجه دارم نیاز به محبت دارم.
نه توقع..
امروز ۱۹ اذر
به مرزی از افسردگی رسیدم که حوصله هیچکسو ندارم .
تقریبا ۲ هفته س علی و ندیدم.
امروز میخواست منو ببینه. بهم گفت بیا دنبالم.
یذره بهم برخورد چون توقع داشتم خودشو برسونه بهم بعد ۲ هفته نه سر اینکه بهش گفتم با اسنپ بیا بهش برم بخوره.
مقصر خودمم ...
و کلی بحث شد...