تو عروسی ما دختر عموی خودم شاهکار کرد و لباس رنگ صدفی شاین دار با ژپون(که مطمئنم تعداد فنراش بیشتر از لباس من بود) پوشیده بود
واسه دخترش هم لباس عروس بچگونه پوشونده بود و همش وسط بودن
یعنی هر کی نمیشناختش یه دور ازم پرسید اون کی بود
جدیدا نمیدونم چرا انقدر حس از دست دادن افتاده به جونم
مثلا عزیزامو نگاه میکنم یهو ناخودآگاه به دلم میفته خدایی نکرده براشون اتفاق بیفته چه خاکی به سرم بریزم
دوستان هر جوری شده از عکس و فیلم روز عروسی نگذرید
من الان ده روزه تحویل گرفتم هر جا میرم از ذوقم آلبوممون رو میزنم زیر بغلم میبرم تا به همه نشون بدم:))
نمیدونید چه کیفی میده
نزدیک دو ماه داره میشه که اینستا دارم.
تاثیراتش روی من تا امروز:
احساس زشت بودن-بدهیکل بودن-بداستایل بودن-بیپول بودن-
احساس اینکه همه دارن خوشمیگذرونن جز من-همه موفقن جز من-همه خوشحالن جز من-همه خلاقن جز من.
کلاً احساس عن بودن دارم…!
بدون هیچ اغراقی حس واقعیمو گفتم.
امروز یه کلافگی خاصی دارم از اونا که آدم دلش میخواد موهاشو بکنه
تو خونه همش دور خودم میچرخیدم
بنده خدا همسرم سرکار از پشت تلفن سعی کرد آرومم کنه پیشنهادش این بود که از خونه بزنم بیرون
الان بیرونم ولی مقصد کجاست؟
همیشه بچههای کوچیک باهام خوب ارتباط میگیرن
هر وقت ببینم بچهای حتی غریبه بی تابی میکنه میتونم با صحبت یا بغل حتی واسه چند لحظه آرومش کنم
اما خودم حقیقتا با اینکه عمیقا دوست دارم ولی میترسم از مادر شدن
از اینکه باید تربیت کنم و مراقبش باشم
دفعههای قبل هتل نزدیک حرم میگرفتیم و من تو ذهنم فکر میکردم مشهد رو میشناسم همینقدره دیگه
این بار که انقدر فاصله داریم تا حرم میبینم که واو مشهد چقدر بزرگه
من واقعا نمیدونم چی شد که الان دوستی ندارم
دوستام چی شدن و کجا محو شدن
هر چند هم که سعی کردم من دوست خوبی باشم براشون ولی الان حرفی داشته باشم که بخوام با یه دوست در میون بذارم هیچی به هیچی