من شیفتهی ایرانام، ایرانِ قبل از این ویرانی.
هرچیزی از این خاک شبیه یک مصرع شعره.
چطور ممکنه فقط اسم یه غذای شیرازی «غمبر پلو» باشه!
استعاره از اینکه بهقدری غذا لذیذ و خوشطعمه که غم و غصه رو از آدمیزاد دور میکنه.
بابای عزیزم که هیچ سنسی از اضطراب اجتماعی نداره باهام ویدئوکال کرده، درحالی که من اینطرف شبیه کاهوی چلوس بودم جواب دادم میبینم تصویر روی یک دختر ناشناس که داره از خجالت پس میفته باز شد! (دختر دوستشه و اصرار داشت باهم حرف بزنین)
«فرقی نمیکنه در کجا میریم تظاهرات، فرقی نمیکنه چطوری تظاهرات میکنیم؛ در قلبتان قیام کنید، در قلبتان بخواهید آن چیزی که واقعا حقتان است. پشتش برید؛ فرقی نمیکنه چطوری، با یک قلم، با یک قدم زدن، با یک صدا، با یک گریه، با هرچیزی که میشه فقط دنبال حقتان بروید»
هربار پری رو بغل میکنم میگه چقدر بوی خوبی میدی؛ اینکه هربار به ذهنش میرسه از ابراز دریغ نمیکنه با اینکه تقریبا هرروز میبینمش خیلی قشنگه. و منم هربار ذوق میکنم، چون تعریف مورد علاقهم.🫠🦋🧁🪄
یادمه همهی کتابهای کودکیم رو با مامان جمع کردیم و فرستادیم برای خیریه، افسوس که دوباره نمیتونم چیزهایی که با سواد نیمبندم خونده بودم رو باز بخونم و فهم و احساسی که درونم ایجاد کرده رو دوباره تجربه کنم.