چرا جدیداً مرگ انقدر راحت شده؟ یادمه بچه که بودم فقط افراد مریض یا سن بالا میمردن ولی الان دارم جلوی چشمام میبینم که سالمترین افراد و با سن پایین یهو بدون هیچ دلیل منطقیای میمیرن و هیچوقت دلم نمیخواست که همچین چیزی رو تجربه کنم.
جدیداً به یه نتیجهای راجب خودم رسیدم اونم اینه که مشکل اساسی من “تنبلی” نیست بلکه “ناامیدی” از هر چیزی تو زندگی هست که باعث میشه من همیشه دست از تلاش کردن بردارم.
بچهها من خیلی خیلی دارم نمیدونم. هیچی نمیدونم. از هیچ چیز مطمئن نیستم. هی این نمیدونمه داره بزرگ و بزرگتر میشه، مه غلیظ روی ذهنمه الان. زیاده. نمیتونم. کمی قطعیت :(
مسائل عامه پسند رو دوست ندارم.
اهل مبارزه برای هیچ آدمی در مسابقه نیستم.
یا ذرهای اهمیت نمیدم یا تمام خودم رو میذارم.
فرد یا چیزی رو که همه بتونن داشته باشن حوصلم رو سر میبره.
شیفتهی جزئیات طرف میشم همون چهرهای که توی تنهایی داره زخمی ولی واقعی.
یکی از چیزایی که واقعا ناراحتم میکنه اینه که خودمو دوباره تو شرایط روحیای ببینم که قبلا هم اونجوری بودم و کلی تلاش کردم برا دراومدن ازش ولی خب نتونستم خودمو خوب نگه دارم و بازم اون حال بده برگشته.
این شعارهای
«پاشو زندگی کن،زندگی کوتاهه،نترس و تجربه کن،عاشق شو،سفر برو،ساز بزن،بیشتر بخند، فلان کن...»
واقعا نشون میده یه سری انسانها هیچ درکی از وضعیت اکثریت مردم جهان ندارن!
۷۰درصد مردم دنیا هر روز از صبح تا شب فقط باید زور بزنن که زنده بمونن!
دوستم داشت میگفت هدیه خیلی خسته شدم از زندگی دیگه واقعا دلم نمیخواد نفس بکشم، یهو پوستِ خیارو رو میز دید گذاشت رو صورتش، گفت میگن برا پوست خوبه. :)))))