خب، حالا که سیواندی سالمه و انواع بگاییها رو کشیدهم، بعد از سالها روانکاوی و خرج یه ثروت نهچندان کوچولو براش (+یوگا و چیزای دیگه)، چند تا از چیزای مهمی که یاد گرفتهم رو میخوام بهتون بگم:
۱. بدون شک مهمترینشون: این نیز بگذرد. همهچیز ناپایندهست، چه سختی، چه خوشی.
امیدوارم روزی متوجه شوید، دختری که در یک رابطه میماند و منتظر تغییر شماست، چیزی بسیار فراتر از عشق ارائه میدهد. این فداکاری است. وفاداری واقعی. او فقط خوبیها و پتانسیلهای شما را میدید، نه حرفها یا کارهای آزاردهندهای که میگفتید یا انجام میدادید.
لیاقت او فراتر از عشق است.
این سوگ چی بود! چرا تموم نمیشه؟ چرا هر چند وقت میاد خِرتو میگیره؟ چرا با هر اتفاق کوچیکی دعوت میشه؟ چرا هر دفعه از تو گلوت میره پایین و تا خودِ قلبت رو اندازه دفعه اول میسوزونه؟
عاشق این مدل پسرام که وقتی باهاشون قهری، میان هر ��ایی که میدونن تو رو اونجا پیدا میکنن تا باهات حرف بزنن، ببیننت، آشتی کنن. عقدهای شدم توی رابطه قبلیم سر این. هر روز از خونه میاومدم بیرون وقتی قهر بودیم و فکر میکردم میاد سر کوچه مثل همیشه دنبالم که با هم بریم دانشگاه ولی
ولی من هی فکر میکنم وقتی اونهمه عشق توی نگاهت، اونهمه محبت توی کلامت و اون آغوش گرم و مهربونت که قلبم رو از حرکت نگه میداشت دروغ بود. با همه ی اون عشقی که حس میکردم رهام کردی
دیگه بعد از این چجوری عشق رو باور کنم؟ دیگه هر حسی میتونه دروغ باشه
هر ادمی میتونه بره
…
��ن واقعا احمق نبودم. میفهمیدم مساله شرایط نیست و دوسم نداره که میخواد بره
ولی اون دوست داشت احمق باشم و باور کنم که تقصیر شرایطه. شاید چون عذاب وجدان خودش اینطوری کمتر میشد
من که واسه همیشه قید عشق و رابطه و ازدواج رو زدم
ولی مسخره ترین چیزی که حسرت تجربه کردنش به دلم میمونه
لباس ست با پارتنر پوشیدنه
یه چیز ساده ای که هیچوقت تجربه نکردم:))
من فکر می کردم کسی که عاشقه، هرچی هم بشه میمونه
مثلا تاحالا شده مامانت بگه من نمیتونم مامانت باشم خداحافظ؟
یا مثلا خواهرت بگه من خواهر خوبی برات نبودم واسه همین دیگه ازین به بعد خواهرت نیستم
یا داداشت بگه تو خیلی اخلاقات و شرایطت بده پس من دیگه داداشت نیستم؟
دید من به عشق هم یه