جالب انگیزهها
آدمهای تو خیابون و کافه و.. هستیم که از کنار هم رد میشیم و کنار هم میشینیم ولی صحبت نمیکنیم و اصلا همو نمیشناسیم
اما اینجا
جوری حرف میزنیم که انگار نه انگار همون آدمهای بیرونی هستیم که گاهی ممکنه یه سوال ساده پرسیدن از همم برامون سخت باشه
امروز یه دو سه تا کاری رو باید هر جوری شده انجامشون بدم که خیلی وقته امروز و فردا میکنم براشون
سخت و هزینهبر و وقتگیر بودن؟ خیر
سااااده و بی هزینه
هرچی میکشیم از این سادههاست
این دو روز یه چیزایی تو ذهن و روان من بالا اومده و خودنمایی میکنه تحت تاثیرِ سوگِ شخص دیگری که من درواقع فقط کنارشونم، دیدنی!
چیه این روان انسان،
به تو چه آخه واسه همه چی یه چی رو میکنی، میگی ببین منم دارم :/
بیخودآگاه
حقیقتا اذیتم و احساس ناتوانی غیرقابل وصفی دارم
تف تو میگرن
باید کنار دوستام میبودم به خاطر از دست دادن دوست صمیمی یکیشون و پارتنر یکیشون
حالا الان از عود کردن میگرنم یه حال کثافتیم که اونا به داد من میرسن