یه روزی میام این پیامو کوت میکنم و میگم دیدی از safe zoneت زدی بیرون و حالا خوشحالتری؟
دیدی جوونیتو به این سیستم کوفتی نباختی و ترسهات هم واقعی نشد؟ دیدی هر ماه حرص اینکه بردهی رایگان این آشغالایی رو نخوردی و جایی ایستادی که دوست داری باشی و قدرتو میدونن؟
یه لحظه آبم یه لحظه آتیش
یه لحظه آرومم یه لحظه ناآروم
یه لحظه امیدوارم و لحظهی بعد ناامیدترین
یه لحظه میخندم و لحظهی بعد من آن موج اشکم که بیاختیارم
این بلاتکلیفی کشت مارا🫠
از این دویدن پیوسته برای رسیدن به هیچ خستهم، از این که بلد نیستم آروم و قرار بگیرم و زل بزنم به گذشتن لحظههای زندگی، انگار توی زندگیم یه عابرم که فقط باید بگذاره و بگذره، نه اونی که بشینه و لذت ببره.
از ارتباطم با فضای مجازی و تکنولوژی به عنوان یه دهه هفتادی ناراضیام، همیشه عکسهای فراوان و نوشتههای زیاد و تمایل بسیار به share کردن دارم ولی بی حوصلهم برای جواب دادن توضیح دادن و دلم فقط یه ارتباط یهطرفه و تاکسیک حاوی overshare کردنهای بسیار میخواد😭