با هزارتا کوفت و زهرماری
پیاده روی .کتاب خوندن .وقت گذروندن با حیوانات .طبیعت .اشپزی کردن .کار کردن ،سعی میکنی خودت رووصل کنی ب زندگی اونوقت کافیه یک ساعت شبا بری بیرون و هیئت و پرچم و حسین حسینشون رو ببینی هرچی کار کردی رو خودت دوباره انگار کاری نکردی …..
خوشبختی این بود ک با وجود جنگ میدونستی ک کار نکرده ای نداشته باشی همینقدر رها و بی دغدغه ولی ما همیشه دغدغه وار و خسته بودیم و این جان نکاه ترین چیز ممکنه…..
واقعا چی شد ک ذهنی ک پر از ازدحام فکر و جمله و تحلیل عمیق بودن ب ذهنی تبدیل شد ک کلمات و تحلیل ازش دور شدن و همه چیز ب چندتا کلمه ساده و بی اثر ختم شد….
شاید سال های بعد بتونم ب عقاید آدما احترام بذارم
ولی الان نمیتونم ب چیزایی مثل رمضون و ماه محرم
هیچ گونه احترامی بذارم …
از هرکسی ک رمضان رو تبریکمیگهو مبارک میدونه متنفرم…..