۱۰/۱۰
خلاصه که بابابزرگم بیکارترین آدم شاغل دنیاست. فردا هم قراره اضافهکار بمونه چون گویا یه آسفالتکاری جدید تو کوچه پشتی شروع شده و بدون نظارت مستقیم و ایستادنِ دستبهکمر ایشون، قطعا پروژه میخوابه!
رشتو/مدیرعامل خیابان ها
۱/۱۰
بابابزرگم ۱۰ ساله بازنشسته شده ولی هر روز ۶ صبح بیدار میشه، یه لقمه نون و پنیر میذاره تو کیفش، کفشاشو واکس میزنه و میره "سر کار". امروز تصمیم گرفتم تعقیبش کنم ببینم مدیرعامل کدوم شرکت خیالیه که انقدر بهش پایبنده!
#داستان
۹/۱۰
طاقت نیاوردم، رفتم بهش گفتم: "آقاجون، من امروز همهجا دنبالت بودم. تو که اصلاً کار نمیکنی!" یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم انداخت و گفت: "پسرجان، مدیریت بحران تو پارک و نظارت بر گودبرداری شوخیه مگه؟ تو از بازار کار هیچی نمیفهمی!"
۴/۱۰
ساعت ۱۰ شد، رفت پارک محله واسه "جلسه هیئت مدیره". با سه تا پیرمرد دیگه رو یه نیمکت نشستن و درباره تورم، قیمت گوجه و اینکه "جوانهای امروزی کار نمیکنن" بحث تخصصی کردن. صورتجلسه هم با تکون دادن سر به نشانه تاسف امضا شد.
۷/.
هیچکس آنجا نبود.
اما دخترم بیدار شده بود و گریه میکرد.
بین هقهقهایش فقط یک جمله را تکرار میکرد:
«اون میگه تو از روز اول اشتباه کردی…»
پرسیدم:
«چی رو اشتباه کردم؟»
دخترم به آرامی به عکس خانوادگی روی دیوار اشاره کرد.
عکسی که روز اسبابکشی گرفته بودیم.
برای اولین بار با دقت به آن نگاه کردم.
همسرم بود.
دخترم بود.
من بودم.
و پشت سر ما، در پنجره زیرزمین، یک نفر دیگر هم ایستاده بود.
کسی که هیچوقت آن روز آنجا نبود
حداقل…ما فکر میکردیم نبود
ادامه دارد…
رشتو/ پشت پنجره زیر زمین/ژانر ترسناک
۱/وقتی به خانه جدید نقل مکان کردیم همخ چیز عادی بود.
تنها چیزی که عجیب به نظر میرسید، درِ کوچک چوبی داخل زیرزمین بود؛ دری که صاحب قبلی گفته بود سالهاست باز نشده.
یک شب دخترم از خواب بیدارم کرد و گفت:
«بابا، اون مردی که توی زیرزمین زندگی میکنه دوباره اومده کنار تختم.»
خندیدم و گفتم خواب دیده است.
صبح روز بعد برای اینکه خیال او را راحت کنم، درِ زیرزمین را باز کردم.
پشت در فقط یک اتاق خالی بود
#داستان
#داستان_ترسناک
۶/اما مطمئن بودم که به من نگاه میکند.
بعد اتفاقی افتاد که هنوز هم وقتی به آن فکر میکنم خوابم نمیبرد.
لبخند زد.
نه یک لبخند معمولی.
لبخندی غیرممکن.
انگار دهانش بیشتر از حد طبیعی باز میشد.
در همان لحظه دخترم در خواب زمزمه کرد:
«بابا… اون دوباره اومده.»
و موجود آرام پاسخ داد:
«نه عزیزم…
این بار بابات اومده.»
ناگهان درِ اتاق با شدت بسته شد
@s00ad00 یه نگاهش کردم
گفتم خانم تو جا میبینی که من دیگه برم اون طرف تر؟
میخوای برم تو ماشین کناری بشینم؟
تازه بهش هم بر خورد! که چرا با یه خانم محترم اینطوری حرف میزنی!!
هر جا هستی خجالت بکش زن
خانمی که کنار من بود، سنش حدودا ۵۰-۵۵ سال بود
من تا جایی که میشد چسبیده بودم به در
و حواسم بود که به این خانم نخورم
خیلی هم حال و حوصله نداشتم توی اون ترافیک مسخره
وسطای راه بودیم که یهو این خانمه برگشت با صدای بلند گفت آقاااا میشه برید اون طرف تر
آقا منووو بگی
انگار آب جوش ریختن رو کلم