بدترین حالتی که ممکنه برای یه آدم پیش بیاد اینه که همزمان هم احساسی باشه و هم منطقی، یعنی قلبش داره مچاله میشه ها، ولی مجبوره منطقی تصمیم بگیره، بعدش باید روزها و ماهها و حتی سالها بشینه به قلبش توضیح بده که اگه اون کارو نمیکردم بیشتر مچاله میشدی.اما مگه قلب حالیشه؟
بعضیامون خیلی بیرحمانه داریم یه دردایی رو تحمل میکنیم دردایی که خیلی بزرگتر از قد و قواره ی ماست. هیچ وقت حق انتخابی براشون نداشتیم زورشون خیلی بیشتر از لبخندامونه دردایی که هر بار از خودت می پرسی خب چرا بازم من؟ و هر بار جوابی که هیچ وقت پیداش نکردی غمگین و غمگین ترت میکنه:(
تو امکان نداره یه آدم دروغگو پیدا کنی که به کسی اعتماد کامل داشته باشه، یا آدم خیانت کاری که باور داشته باشه طرف مقابل کاملا بهش متعهده
از اونور اکثر آدمای مهربون هم نمیتونن تصور کنن کسی بتونه بهشون آسیب بزنه
میخوام بگم هر آدمی دنیا و آدماشو همونجور میبینه که خودش هست!
بعضی وقتا با خودم فکر میکنم
که چرا آدما با وجود اینکه میدونن که اون آدم
تنها کسیه که میتونه با صفر تا صدشون کنار بیاد
بازم دلزدهش میکنن، بازم اونو از خودشون میرونن.
یا شاید هم اینو نمیدونن!
تا زمانی که دیگه خیلی دیره، خیلی دیر.