به عنوان ادمی که همیشه ناراضی بوده، باید یگم تجربه دوتا جنگ باعث شده از کوچیک ترین چیزهای زندگیم لذت ببرم
با اینکه هم به لحاظ اقتصادی و هم در روابط اجتماعی در تخمی ترین دوره زندگیم قرار دارم
وقتی بلاخره تونستیم تصویر همدیگه رو ببینیم دوباره مثل صبحای دبیرستان از ذوق دیدن همدیگه جیغ کشیدیم و اشک ریختم از بی خبری این روزامون
این ذوق های همراه با بغض و دلتنگی زیادی تراژدیکن
مردیم امسا�� انقد تراژدی زندگی کردیم
یه جوری می گن در نوشابه رو خودت وا نکن
خواستی جارو بزنی مبلارو نده بالا
ظرفارو از کابینت بالایی نیار پایین
انگار اینارو به مردا بگیم میگن چشم فرمانده و انجام میدن
اخرش کار به دعوا میکشه و مجبوری خودت با قهر این کارارو انجام بدی دیگه
همکارم ساعت ۷ صبح با لبخند ژکوند داشت تند تند تایپ میکرد
گفتم سر صبحی با کی چت می کنی؟
گفت تو از کجا فهمیدی
چجوری میگفتم من خودم استاد لاس های سر صبحی بودم؟
ترم دو دانشگاه ساعت پنج صبح رفتم دانشگاه درس بخونم
برف میومد و من بیخیال فیزیک یک شدم و کل روز رو از منظره های برفی لذت بردم
منطقم این بود ک دوباره میتونم امتحان فیزیک بدم ولی شاید دوباره همچین منظره ای نبینم
افتادم ترم بعد فیزیک پاس کردم
و دیگه تهران رو به اون زیبایی ندیدم
سرفیسمو اوردم که یه اگهی به بابام نشون بدم
گفت چه کیفی میده ادم تو این اخبار بخونه
هیچی دیگه پسش نمیده میگه بذار دم دست من شبا تو این اخبار بخونم :))))