The Taliban want an Afghanistan that no one can see or hear. But we are still here.
We are shadows calling into the void, hoping the world will listen.
Do not let our silence become our grave.
Stand with Afghanistan. Break this wall of darkness.
#LetAfghanistanConnect
In villages and cities, phones no longer ring. Parents wait by dead screens, searching for a signal that never comes. Whole families have vanished into silence, not because they are gone, but because they cannot be reached.
#LetAfghanistanConnect
Afghanistan is sinking into silence.
The Taliban have cut off the internet, the last lifeline for millions of young people, women, students, and dreamers.
They want a nation in darkness. They want the world to forget us.
#LetAfghanistanConnect#StopInternetShutdown
Real-time network data shows a complete collapse of internet access in Kabul right now.
The country is at 30% of its normal internet connectivity levels.
The Taliban releases a hostage, shifts media attention, and continues its spiraling restrictions.
ولی مهاجرین دیگر کودکاناش در سیاه چال های اروپا میمیرد.
و آخر اینکه خانم افغانی لیلا نام دارد چگونه بیرحمانه در میان جنگلهای پولند نابود میشود و مثل لیلاهای دیگر میمیرد و کسی هم نمیداد چی شد؟ کجا شد؟ کی بود ؟
فکر کنم از افغانستان بود چون بی کس بود.
#Greenborder
فلم مرز سبز (Green Border) داستان مرزهاست؛ جایی که مرزهای پولند و بلاروس به هم میرسند، زندگی قهرمانان فلم هم که شامل خانوادهای از پناهندگان سوری، یک استاد افغان و یک نگهبان مرزی میشود که به هم میرسد.
داستان تلخ این فلم شاید کمتر شنیده شده باشد، اما متاسفانه واقعی است.
تمام فلم را با یک دیالوگ سرباز پولندی بیان میکنم که زناش زنگ زده بود گفت کجا هستی؟
سرباز: یک مشت بدبخت را که مثل سگ بوی میدهد میبرم به لب مرز...
در آخر فلم شما تفاوت یک مهاجر غیر اروپایی را با یک مهاجر ا��وپای میبینید که مهاجر اوکراینی حتی سگهایش احترام میشود.
هیچگاه بزرگسالی را چنین وحشتناک نمیدانستم...
برای اندکی شادی به اندازه دریاها گریستن؛
برای ذرهیی امید، زندگی را زیر و روکردن..
ترس از آیندهیی که نیامده و فرار از اکنونی که درست نمیشود و گذشتهیی که دنبالمان افتاده تا پیرمان کند…
#زن_زندگى_آزادى
با خودم حرف میزدم
حرفهایی که نمیشد بگویم
روی کاغذی نوشتم
به اداره پست فرستادم
به آدرس خودم
چند روز بعد
نامهای آمد
خواندم
گریستم
بسیار…
مصطفی هزاره
وطن؟
کدام است وطن؟!
آن سرزمینی کە روز چندین بار بە غارتش میبریم؟
آن دشتی که برهوتش کردەاند
آن قلهای که تابوت گشته است؟
آن سنگ و آن گِل و آن چشمه و آن شِنی که زندان زاییده است؟
نمیدانم کدام است وطن!
شیرکو بیکس
گورهای نمناک سربازان بیشمار است…
و نامهای شان ناپدید!
گلهای شهر کم میآورند،
اگر شاخه گلی روی قبر معشوق شان بمانند، زنانِ که باران از تیر چشمان شان کم میآورد
و ابرها از تیرهگی سرنوشت شان خون میگرید.
رویا سادات
سرباز وطنم!💔
کابوسی تکرار در ذهنم، روز سقوط آیا صدها مجروح نیروهای امنیتی داخل بست�� در شفاخانه پولیس و دیگر شفاخانهها که پایوازی نداشتند و حرکتی نمیتوانستند کجا شدند؟ کسی نپرسید.
قبل از سقوط روزی رفته بودم شفاخانه اشک ریختم به حال سرباز. خیلی غریب و اما شجاع بودند.
ای وطن ای سرباز🇦🇫