خونهی قشنگم؛
اگر دوران بهتری بود هم غم تو چیزی نبود که بشه پذیرفت و باهاش کنار اومد،
حالا که روزگار خوبی هم نیست و پر از دردیم:)
ممنونم ازت بابت همه چیز، تو قشنگترین و دردناکترین اتفاق دههی بیست سالگیم بودی و هیچوقت فراموش نمیشی.
کاش بچه بودم و میرفتم یه گوشه برای بسته شدن کتابفروشی موردعلاقهم ساعتها گریه میکردم و بعد با بستنی خوردن فراموشش میکردم؛
نه اینکه به عنوان یک بزرگسال اونجا زندگی کرده باشم و حالا کیلو کیلو غصه بخورم و شاهد تک تک لحظات پایانیش باشم و درنهایتم نتونم فراموشش کنم:))
خونهی قشنگم؛
اگر دوران بهتری بود هم غم تو چیزی نبود که بشه پذیرفت و باهاش کنار اومد،
حالا که روزگار خوبی هم نیست و پر از دردیم:)
ممنونم ازت بابت همه چیز، تو قشنگترین و دردناکترین اتفاق دههی بیست سالگیم بودی و هیچوقت فراموش نمیشی.
اول یواش یواش دیگه نتونستم کتاب بخونم،
بعد نوبت این شد که تماشای فیلم و سریال رو هم بذارم کنار،
هر روز و هر روز تمرکز و حوصلهم کمتر و کمتر شد و در حالحاضر، یه بدبختم که فقط میتونه چندتا توییت بخونه
خواهر بزرگتر بودن این شکلیه که این بچه چند روز دیگه ۱۸ سالش میشه، بعد من دارم با یادآوری روزایی که توی بغلم وسط مهمونی تکونش میدادم تا گریه نکنه شر شر اشک میریزم..
من واقعا نمیدونم باباها چجوری خرج خانواده میدن، نه از لحاظ مقدار درآمد، بلکه از لحاظ روانی.
من بخش بزرگی از درآمد چند ماه اخیرمو صرف خرابی ماشین کردم و تقریبا دارم سکته میکنم.
بعد باباها علاوهبر اینجور خرجها هزااااااارتا چیز دیگه رو هم پرداخت میکنن!
ولی رفتن این یکی فرق داره، تمام تلاشمو کردم ناراحتیمو نشون ندم ولی بخاطر شرایط زندگیامون و موقعیت جغرافیایی و خیلی چیزای دیگه، جایگاه و درکی که از هم داشتیم فرق میکرد؛ ممنونم که توی این چند سال با صبوری کمک کردی رشد کنم پورموسی. از ته دلم امیدوارم زندگی جدیدت خیلی خفن باشه:))
توی محلکارم قسمتی کار میکنم که بیشتر روز تنهام، یه وقتایی آپشنه، یه وقتایی هم نه، امروز توی تایم تنهاییم ساعتها گریه کردم برای رفتن بهترین همکارام، توی این چند سال رفتن همکارایی رو دیدم که واقعا از خانوادهم بهم نزدیکتر بودن و نقطهی امن محسوب میشدن..
توی محلکارم قسمتی کار میکنم که بیشتر روز تنهام، یه وقتایی آپشنه، یه وقتایی هم نه، امروز توی تایم تنهاییم ساعتها گریه کردم برای رفتن بهترین همکارام، توی این چند سال رفتن همکارایی رو دیدم که واقعا از خانوادهم بهم نزدیکتر بودن و نقطهی امن محسوب میشدن..
بچه که بودم هیچوقت نمیگفتم فلان چیزو میخوام یا بخاطرش گریه کنم، تنها چیزی که بخاطرش ۲۴ ساعت گریه کردم تا برام بخرن یه کالسکهی صورتی عروسک بود که خودمم توش جا میشدم.
الان در بزرگسالی یک شورولت کامارو قابلیت اینو داره که بخاطرش به مقدار زیاد گریه کنم و بگم
خدایا، توروخدااااا..
این هر از چند گاهی دور هم جمع شدنامون توی کافههای رندومی که پاتوق محسوب نمیشن، واقعا منو زنده میکنه، چه با مناسبت چه بی مناسبت؛
وقتی باهاشون از مسیری که گذروندیم تا اون چیزی پیش رومون هست حرف میزنم، حس مضخرف بزرگسالی فرسنگها ازم دور میشه..