یک بار کلا تو زندگیم با مدرسه رفتم اردو دوس داشتم سوغاتی بخرم چون اولین بار بود کلا اجازه میدادن برم و پول توجیبی کمی داشتم اونو چنتا کلوچه گرفتم که ببرم واسه خانواده و اتوبوس گم کردم و دیگه پول نداشتم بازم بخرم یادش میوفتم خیلی دلم میگیره.
ساعت حدودا ۱۲و نیم شب بود هوا سرد بود
تو راه دیدم یه اقای رفتگر زحمت کش ماشین که پر ضایعات بود کنار خیابون خراب شده و به پهنای صورت گریستم 😔 واقعا ادم جیگرشکباب میشه