ما را زِ خیالِ تو چه پروایِ شراب است؟
خُم گو سر خود گیر، که خُمخانه خراب است
گر خَمر بهشت است بریزید که بی دوست
هر شَربَتِ عَذبَم که دهی، عینِ عذاب است
#حافظ
سمت داستانِ من دیگر اهمیتی ندارد...
زندگی اتفاق افتاد، من التیام یافتم؛
اما مهمتر از همه، یاد گرفتم چه کسانی شایستهی نشستن بر میز مناند، و چه کسانی هرگز دوباره جایی در آن نخواهند داشت.
#کپی
ای دل! به کوی عشق گذاری نمیکنی
اسباب جمع داری و کاری نمیکنی
…
مشکین از آن نشد دمِ خُلقت که چون صبا
بر خاک کوی دوست گذاری نمیکنی
ترسم کز این چمن نبری آستینِ گل
کز گلشنش تحملِ خاری نمیکنی
در آستینِ جان تو صد نافه مدرج است
وآن را فدای طرهٔ یاری نمیکنی
#حافظ
هر که آمد در غم آباد جهان، چون گردباد
روزگاری خاک خورد، آخر به خود پیچید و رفت
وقت آن کس خوش که چون برق از گریبان وجود
سر برون آورد و بر وضع جهان خندید و رفت
#صائب_تبريزي
هله عاشقان بشارت که نماند این جدایی
برسد وصال دولت بکند خدا خدایی
ز کرم مزید آید دو هزار عید آید
دو جهان مرید آید تو هنوز خود کجایی
..
هله عاشقان صادق مروید جز موافق
که سعادتی است سابق ز درون باوفایی
…
خمش از سخن گزاری تو مگر قدم نداری
تو اگر بزرگواری چه اسیر تنگنایی
#مولانا
پیش آی و باز شو
بر دست من، بایست
بر دوش من، بمان
…
بر پیکرم بتاب!
بالا بگیر و بر شو و در بام نیمروز
پر کن به جام سبز، می از خون آفتاب
باشد به روزگاری از عهد ما نه دور
بینم به سایبان تو خورشید باده را
بینم به پایکوبی مستانه و سرود
انبوه خستگان غم از دل، نهاده را
#سیاوش_کسرائی
ای تو امان هر بلا، ما همه در امان تو
جان همه خوش است در، سایهٔ لطف جان تو
…
جان مرا در این جهان، آتش توست در دهان
از هوس وصال تو، وز طلب جهان تو
#مولانا